تاریخ انتشار
دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۳ ساعت ۱۰:۵۸
۰
کد مطلب : ۲۱۳۷۸

نهضت حسینی؛ طرحی برای زدودن غبار باطل از چهره اسلام

نهضت حسینی؛ طرحی برای زدودن غبار باطل از چهره اسلام
پایگاه اطلاع‌رسانی حجت‌الاسلام و المسلمین محمدعلی جاودان، یادداشتی به مناسبت ایام محرم با عنوان «بررسی قیام و نهضت امام حسین(علیه السلام)» به قلم این استاد اخلاق منتشر کرد که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید:

مسئله قیام امام حسین(علیه السلام) و نهضت کربلاء یکی از مسائل پیچیده تاریخ اسلام است، و تفسیر و تحلیل های مختلف و گاه متناقضی درباره آن بعمل آمده است[۱] ؛اما از آنجا که خوشبختانه در اغلب و شاید بتوان گفت در تمام حوادث این نهضت، اتفاق مورخین وجود دارد، نهضت کربلاء از مستند ترین بخش های تاریخ اسلام نیز هست. در نهضت امام حسین(علیه السلام) سه مسئله اساسی وجود دارد، که در این بحث، به طرح و تحلیل آن‌ها می‌پردازیم، و با تحلیل آنها می کوشیم جوانبی از این حادثه عظیم، تا حدودی روشن گردد.

۱)مسئله اول: نهضت ِکربلا نهضت وحرکتی اسلامی بود:

اسناد تاریخی نشان می دهند، حرکت و نهضت حضرت اباعبدالله الحسین (علیه السلام) حرکت و نهضتی از نوع انقلاب ‌های چپی‌، یا از نوع کودتاهای نظامی زمان ما نبوده و نمی توانسته باشد. آن چه ایشان در نظر داشته و به آن عمل کرده اند، کاملا شکل اسلامی از یک حرکت و قیام را داشته است. همان اسلام مأنوس و مألوف و همیشگی که همه کس حداقل با اصول اولیه آن آشناست.

دو سه پیشنهاد در این حرکت وسفر، به امام عرضه شد، و ایشان آنها را نپذیرفتند. این پیشنهاد ها راه پیروزی و بدست آوردن حکومت را نشان می دادند. جواب امام منفی بود، ومعلوم می شد که امام به پیروزی و حکومت نمی اندیشد؛ در حالی که ممکن نیست یک انقلابی چپ یا یک نظامی کودتاچی به پیروزی نیاندیشد.

الف) چنان که خواهیم دید، قبل از سفر بسوی کوفه محمد بن حنفیه برادر امام(علیه السلام) به ایشان پیشنهاد می کند: شما به مناطق دور دست پناه ببرید، و از آنجا با فرستادن داعیان به این سوی و آن سوی عالم اسلام، مردم را به بیعت با خود دعوت کنید. اگر مردم با شما بیعت کردند، به مقصد رسیده ای، وحکومت جدت رسول خدا را در میانشان زنده می کنی، واگر بیعت نکردند، جایگاه و اعتبار کنونی شما محفوظ خواهد ماند، و مشکلی پیش نخواهد آمد.

نظیر این پیشنهاد را عبدالله بن عباس در مکه به امام عرضه می کند. او بعد از اینکه به حضور امام آمد اظهار داشت: مردم عراق قومی حیله گرند، به آن ها نزدیک نشو. در همین شهر بمان که تو سرور اهل حجاز هستی. اگر مردم عراق چنان که می گویند: ترا می خواهند به آن ها بنویس که دشمن خویش را بیرون کنند. آن گاه بسوی آنها برو. یا اگر به هر صورت سر رفتن داری!؟ بسوی یمن برو که آن جا قلعه ها و دره ها هست، و سرزمینی پهناور است. پدرت در آن جا شیعیان دارد، و از دسترس مردمان دور خواهی بود، به مردم نامه می نویسی، و داعیان خودت را به این جا و آن جا می فرستی، در این صورت امیدوارم که آن چه می خواهی بی خطر بدست آوری.

در این دو پیشنهاد، نظر این است که امام در امن حجاز بماند، وآنجا هر چه می خواهد دنبال کند، و یا اگر حتما می خواهد از مکه و حجاز بیرون برود، به محل امن دیگری مثلا: یمن برود، و از آن به هر جای ممکنی دعوت کنندگانی بفرستد، تا مردم را به بیعت با او دعوت کنند. اگر موفقیت قرین بود که دولتی اسلامی بپا خواهد کرد، و به آرزویش می رسد، و اگر نه که در امن و امان است، و برای او مشکلی پیش نخواهد آمد. امام این پیشنهادها که ظاهرا می توانست پیروزی را بدنبال داشته باشد، و در نظر بدوی معقول بنظر می رسید نمی پذیرد. چرا؟

اولا: تشکیل حکومت یک وظیفه و یک واجب بود، و امام هنوز وظیفه تشکیل حکومت نداشت، و چنین وظیفتی نیازمند به تحقق شرایط و مقدماتی بود، و این دو راه پیشنهادی آن شرایط را تامین نمی کرد. ما این مسئله را در آینده توضیح خواهیم داد.

ثانیا: آن چه در خاطر برادر و پسر عموی امام می گذشت چندان با واقعیت مطابقت نداشت. حکومت یزید امنیت حجاز یا آن محل امن فرضی را برای او باقی نمی گذاشت، و امام به همین دلیل خیلی زود تر از زمان پایان اعمال حج، از شهر مکه خارج شد؛ زیرا دولت اموی گروهی مامور به آن شهر فرستاده بود که امام را در حال طواف به قتل برسانند، و یا حداقل ایشان را دستگیر کرده و به نزد یزید ببرند[۲]، و مگر در گذشته ای نه چندان دور- در دوران حکومت و قدرت امیرالمومنین، ده دوازده سال قبل - لشگریان اندکی از شام، یمن را به خاک و خون نکشیده بودند؟[۳] پس این سرزمین با این که ظاهرا دور بود، امنیتی که لازم بود تا طرح به اجرا دربیاید نداشت، و می توانست به اندک مدتی در معرض خطر جدی قرار گیرد.

۲) در نیمه راه کربلا طِرِّماح بن عَدی[۴] با سه تن از یارانش به کاروان امام می رسد. طرماح به امام عرضه می دارد: من نگاه می کنم چندان کسی را همراه شما نمی بینم. اگر همین ها که همراه حُرّ هستند، و از شما جدا نمی شوند، با شما بجنگند، برایتان کافی هستند. علاوه من یک روز قبل از خروج ازکوفه، جمعیتی دیدم که هیچوقت مانند آن را در یک جا جمع ندیده بودم. در باره آن ها پرسیدم. جواب شنیدم که این ها جمع شده اند که سان دیده شوند. سپس برای جنگ بسوی حسین روانه گردند. تو را به خدا قسم می دهم که حتی یک قدم هم به آن ها نزدیک نشوی! اما اگر می خواهی به جائی بروی که در آن خدا ترا حفظ کند، آنگاه در مورد آینده فکر و تأمل کنی تا روشن شود که چه کار باید کرد، حرکت کن که من شما را در کنار کوه «اجأ» درسرزمین خودمان منزل بدهم، و این کوهی است که ما با آن در برابر پادشاهان غَسّان و حِمیَر و نُعمان بن مُنذر و سیاه و سرخ مقاومت می کردیم. بخدای سوگند! در آن سرزمین هیچوقت به ما ذلتی وارد نیامده است. من همراه شما خواهم آمد تا شما را در یک آبادی، سکونت بدهم. آنگاه به نزد مردانی که در ( کنار دو کوه) اجأ و سلمی زندگی می کنند، خواهم فرستاد، سوگند که ده روز بیشتر نخواهد گذشت که مردان قبیله طیّ سواره و پیاده به نزد تو خواهند آمد. سپس هر قدر که میخواهی در میان ما بمان! اگر حادثه ای پیش بیاید، من ضمانت می کنم که بیست هزار مرد طائی با شمشیر های خویش در دفاع از تو صف بکشند. قسم می خورم تا یک تن از آن ها زنده باشند، دست دشمن به تو نخواهد رسید .

امام او و قومش را دعا کرد، و فرمود: بین ما و این قوم(حر و یارانش) سخنی رفته و قراری گذاشته شده است، و با وجود این قرار نمی توانم از او جدا شده و به راهی دیگر بروم![۵]

در این جریان طرماح پیشنهاد می کند: شما با من به سرزمین ما بیائید من تضمین می کنم که بیست هزار شمشیر زن در دفاع ازشما بیاورم. تا بحال هیچ صاحب قدرتی نتوانسته است به سرزمین ما دست درازی کند، و شما در آنجا کاملا در امان هستید. در چنین حالتی امام می توانست در یک امن پایدار به مسئله حکومت خویش بیاندیشد؛ اما مع الوصف ایشان آن را نپذیرفت؛ زیرا این پیشنهاد در آن وقتی است که حر با امام برخورد کرده بود، و بر این قرار بودند که ایشان نه به راه کوفه و نه به راه مدینه بلکه به راه سومی برود[۶]، تا تکلیف از کوفه مشخص بشود ؛ بنابر این لازمه پیشنهاد طرماح این بود که امام این قرار را بهم بزند، و این کار جز از طریق آغاز یک جنگ ممکن نبود؛ اما امام می فرمود: من جنگ را آغاز نمی کنم؟! و چون نمی توانم جنگ را آغاز کنم، و از نظر شرعی این کار برای من جایز نیست ؛ پس نمی توانم دعوت شما را بپذیرم.

به روشنی دیده میشود که امام نه در پی امنیت بود و نه در پی موفقیت؛ اما در عین حال چون حرکت کرده بود، معلوم بود هدفی دارد، و ما معتقدیم به هدف خود نیز رسید، این هدف چه بود؟

۲) مسئله دوم: نهضت مسلحانه ای در کار نبود، و امام اصلا قصد جنگ نداشت:

حضرت اباعبدالله(علیه السلام) ده سال از دوره امامت خویش را در عصر حکومت معاویه گذرانده و این عصر، برای ایشان عصر انتظار و سکوت است؛ البته مقصود سکوت مطلق نیست؛ زیرا ایشان آنچه به عنوان امر به معروف و نهی از منکر- در آن شرایط خاص- بعهده داشته عمل فرمود.

درهمین راستا و به عنوان نمونه نامه‌ای از ایشان در دست داریم که در آن، حکومت اموی را مورد اعتراض شدید قرارداده و برخلاف ها وخطاهای آن دست می گذارد، و آن ها را تقبیح می کند[۷].

یا آنگاه که سیاست معاویه بر این قرار گرفت که پسرش یزید را بعنوان خلافت بعد از خود، به عالم اسلام عرضه و تحمیل کند. امام در برابر آن به مخالفت ایستاد، وبه هیچ وجه زیر این بار نرفت، و همه می دیدند، و می دانستند، و از زبان ایشان شنیده بودند که ایشان حکومت یزید را نپذیرفته است.[۸] بااین که معاویه در راه حکومت یزید حضرت مجتبی علیه الصلوه والسلام و سعد بن ابی وقاص و پسر خالد ابن ولید و عبد الرحمن بن ابی بکر... را مسموما بقتل رسانید.

اما ما رفتار دیگری بر روال حرکت و قیام و نهضتی که بعد از معاویه انجام شد، از ایشان مشاهده نمی‌کنیم، و امام ظاهراً آرام هستند. حتی با این که کوفیان بعد از شهادت امام مجتبی(علیه السلام) از ایشان تقاضای حرکت به ‌سوی کوفه و مقابله با معاویه را داشتند. آن‌ حضرت از این امر امتناع ورزیده و فرمودند: ما با این شخص بیعت کرده‌ایم، و امکان نقض آن وجود ندارد، و باید مدت آن به پایان برسد، و تا او هست باید صبر کنید، و پس از رفتن وی آن‌ وقت تصمیم خواهیم گرفت[۹]، و لذا حدود ده سال از امامت حضرت امام حسین(علیه السلام) در عصر حکومت معاویه گذشته و آن‌ حضرت هیچ نوع حرکت تند و جهادی و نهضت مسلحانه نداشته اند، و درست بی درنگ و بی هیچ فاصله پس از هلاکت معاویه و جانشین شدن یزید، قیام و نهضت امام شروع می‌شود.

۳) مسئله سوم: نهضتی برای امر به معروف

مقابله امام با دولت بنی امیه و نهضت و قیام ایشان از جایی آغاز ‌شده است که حاکم مدینه امام را به بیعت با یزید می خواند. در این حادثه اولین قدم از نهضت ایشان برداشته شده است. یعقوبی روشن تر از همه می نویسد:

« یزید به حاکم مدینه، ولید بن عتبه بن ابی سفیان نوشت: هنگامی که نامه من به تو رسید، حسین بن علی و عبدالله بن زبیر را به بیعت بخوان. اگر زیر بار نرفتند، آن دو را گردن بزن، و سرهای آن دو را برای من بفرست. مردم را نیز به بیعت بخوان، و هر کس سر باز زد همان حکم را درباره او اجرا کن، و السلام»[۱۰]

در نقل ابو مخنف و دیگر از مورخان ظاهر عبارت نامه به این غلظت و شدت نیست. طبری از ابومخنف و مفید از مدائنی و دیگر مورخان قدیم نقل می کنند: که یزید به همراه نامه اصلی خویش که در آن خبر مرگ معاویه درج شده بود نوشته بسیار کوچکی فرستاده بود، و در آن این دستور آمده بود: حسین و عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر را بشدت به بیعت بخواه. هیچگونه رخصتی برای تخلف نیست، و باید بیعت کنند.[۱۱]

شب بود که نامه به ولید کار گزار شهر مدینه رسید، و خبر مرگ معاویه ودستوراخذ بیعت را در خود داشت. این خبر برای ولید بسیار گران بود، و نیاز به کمک داشت ؛ بi ناچار به دنبال مروان از سران تیره خودشان، بنی امیه فرستاد، تا از وی در این مهم کمک گرفته و با او مشورت کند، و گفت: تو فکر می کنی که من چه کار باید بکنم؟ مروان معتقد بود که والی این بزرگان را بخواند، و قبل از این که آنها از مرگ معاویه با خبر بشوند، از آن ها در خواست بیعت کند. اگر بیعت کردند فبها ، و الّا آن ها را بقتل رساند. کارگزار شهر، این نظر و مشورت را تمام نمی دانست ؛ اما چاره نبود، کس فرستاد ، و امام حسین علیه الصلوة والسلام و عبدالله زبیر را به دار الاماره احضار کرد . ابن زبیر این دعوت را نپذیرفته ساعاتی را به دفع الوقت و لطائف الحیل گذراند، و سرانجام فرار را بر قرار ترجیح نهاده همان شب از بیراهه به فرار به مکه رفت؛ اما امام در دار الاماره حضور یافت. والی شهر پس اعلام مرگ معاویه و خلافت یزید، بیعت خلیفه جدید را به امام(علیه السلام) عرضه کرد؛ ولی ایشان تن به بیعت نداد.

به این شکل واز همین جا است که مقابله و معارضه شروع می‌‌شود، آن‌هم با این طرح و نظریه که امام می فرماید: من با یزید بیعت نمی‌کنم!

خوب دقت کنید! من با یزید بیعت نمی‌کنم! همه‌ی سخن امام از سرآغاز نهضت خویش تا پایان آن همین است؛ زیرا امام معتقد است: به حکومت و خلافت رسیدن یزید با آن شرایط دو مشکل بزرگ پدید می آورد:

اولا: این خلافت وحکومت یک بدعت بزرگ است.

امام در نامه ای که به مردم بصره فرستاد نوشته بود:انّ السُّنةَ قد أُمیتت وإنّ البِدعةَ قد أُحییت[۱۲]:سنت ها مرده و بدعت ها زنده شده اند، و در برابر سربازان لشکر حر که راه را بر او بسته بودند، فرمود:

« ای مردم! پیامبر خدا فرموده که هر که حاکم ستمگری را ببیند که محرمات خدا را حلال می شمارد ، و پیمان خدا را می شکند، و بر خلاف سنت پیامبر خدا رفتار نموده و میان بندگان خدا با گناه و تعدی عمل می کند، و به کردار یا گفتار تغییری ایجاد نکند، بر خدا فرض باشد که او را به همان جهنم که جایگاه آن ظالم است وارد سازد. بدانید که اینان(زمامداران) به اطاعت شیطان در آمده و اطاعت خدای رحمان را رها کرده اند، تباهی آورده اند، و حدود را معطل نهاده اند، و(اموال)غنیمت را خاص خویش کرده اند. حرام خدا را حلال، و حلال خدا را حرام شمرده اند، و من شایسته ترین کس هستم که این تغییر را ایجاد کند.»[۱۳]

ثانیا: به معنای نابودی کلی اسلام است.

امام هنگامی که مروان به ایشان پیشنهاد بیعت بایزید می کرد، فرمود:

علی الاسلامِ السلامُ اذ بُلیت الأمةُ براعٍ مثل یزید[۱۴]:اگر امت به راهبری چون یزید دچارشود از اسلام هیچ چیز نمی ماند.

در پی حوادث

ادامه جریان بنابر نقل مورخان بزرگ چنین است: بعد از درخواست حاکم مدینه، امام(علیه السلام) با رعایت احتیاط لازم و همراه بردن تعدادی از خویشان ووابستگان مسلح خود که آن‌ها را بیرون از دارالاماره، مترصد حوادث احتمالی قرار می‌دهد، به نزد حاکم می‌رود. حاکم مرگ معاویه را اعلام و به امام می‌گوید: این نامه امیرالمؤمنین یزید است که مرا مأمور کرده از شما برای او بیعت بگیرم. امام فرمود: «هدف شما از این بیعت گرفتن چیست؟ مگر نه این است که می‌خواهید به مردم چنان‌ بگویید که من با یزید بیعت کرده‌ام، و از این راه بیعت سایر مردم را به دست آورید؟ پس بیعت کسی مانند من، در پنهانی و خلوت بیهوده و بی‌اثر خواهد بود. خوب است صبر کنید تا فردا که در یک مجلس عمومی از مردم بیعت می‌گیرید، ما را هم دعوت نمایید تا نظر و رأی خود را بگوییم.»

حاکم مدینه ولید بن عتبه که فردی میانه‌ رو و عافیت‌ طلب بود، و دوست نداشت با پسر دختر پیامبر-صلی الله علیه وآله- درگیر شود، با تکریم و احترام گفت: بسیار خوب. ما جز این هم از شما انتظار نداشتیم، خدا شما را جزای خیر دهد، در پناه خدا تشریف ببرید.

ولی مروان بن حکم والی سابق مدینه و معزول کنونی گفت: ای امیر! این پیشنهاد را هرگز نپذیرید. اگر حسین از این‌جا بیرون رفت، و بیعت نکرد، دیگر هرگز به او دست نخواهی یافت! مگر این که خون های فراوان در میان ریخته شود. یا باید بیعت کند، یا سر او را (چنان‌که یزید گفته) از تنش جدا کنید!

امام(علیه السلام) که تا این لحظه سعی بر آن داشت تا قضیه را به اجمال و ابهام بگذراند به خشم آمده و به مروان فرمود:

«وَیْلٌ لَکَ یَابْنَ الزَّرقاء أ أنتَ تَأمُرَُ بِضَرْبِ عُنُقی؟ کَذَبْتَ وَ اللهِ وَ أثِمتَ...»:[۱۵]وای بر تو! ای پسر زن کبود چشم! تو دستور می‌دهی گردن مرا بزنند؟! به ‌خدا قسم دروغ ‌گفته‌ای ، و گناه مرتکب شده ای!

در این جا ابن اعثم مورخ کوفه چیزی اضافه می کند که دیگران نیاورده اند، و می گوید: امام در این هنگام رو به ولید کرده و فرمود:

«أیُّهَا ألْأمیر إنَّا أهْلُ بَیْت النُّبوّة وَ مَعْدِنُ الرّسَالَه و مُخْتَلَفُ الْمَلائکة ،بنَا فَتَحَ اللهُ و بِنَا خَتَم الله وَ یزیدُ رَجُلٌ فاسِقٌ شَارِبُ الْخَمْر قَاتِل النَّفس المُحَّرمةٌ مُعلِنٌ بِالفِسق وَ مثلی لَا یُبَایِعُ بِمِثْلِه، وَ لکِن نُصْبِحُ وَ تُصْبِحُونَ، وَ نَنْظُرُو تَنْظُرُون أیُّنَا أحَقُّ بِالْخِلافة وَ البَیْعَة ثُمَّ خَرَجَ علیه السلام»[۱۶]:

ای امیر ما اهل بیت نبوت و معدن رسالت هستیم، خاندان ما محل آمد و رفت ملائکه است، و خدای متعال ما را واسطه و وسیله رحمت خویش قرار داده، در حالی‌که یزید مردی است فاسق شرابخوار، آدم‌کش و گناهکار علنی، و هرگز کسی چون من با فردی مثل یزید بیعت نخواهد کرد، ولکن باشد تا فردا که جوانب این مسئله را بررسی کرده و معلوم کنیم کدامیک از ما به خلافت و بیعت سزاوارتر است، این را فرمود، و از مجلس خارج شد.

این یک حرف اصلی بود، و یکی از انگیزه هایّ نهضت امام(علیه السلام) را نشان می داد. خلاصه سخن این که: یزید مردی فاسق، شرابخوار، و قاتل است، و بی پرده و جسورانه گناه می کند، و کسی مثل من با فردی چون او بیعت نخواهد کرد! گذشتگان در ظاهر حفظ حرمت می کردند، و این چنین حکومتی با این پرده دری ها یک حادثه نو و بدعت تازه بود، و امام می خواست که با این بدعت همراهی نکند. او می خواست ،ومی بایست در مقابل بدعت بایستد؛ لذا می فرمود: من با یزید بیعت نمی‌کنم! اگر می توانست بایستی بدعت را از بین ببرد، و اگر تنها بود ونمی توانست بایستی آنرا فریاد بزند،ورسوا کند.

فردای آن‌روز امام(علیه السلام) در کوچه‌های مدینه با مروان برخورد کرد، مروان به آن‌ حضرت عرضه داشت: من می‌خواهم شما را نصیحتی بکنم که خیر شما را در آن منظور دارم.

امام فرمود: بگو تا بشنوم. مروان گفت: من شمارا به بیعت با یزید دعوت می‌کنم که خیر دین و دنیای شما در آن است.

امام(علیه السلام) فرمود: «إنّا لله وَ إنَا إلیْهِ راجِعُون وَ عَلَی الْاسْلامِ السَّلام إذْ قَد بُلِیَتِ الْامَّةُ بِراعٍ مِثلِ یزید، وَ لَقَدْ سَمِعْتُ جَدّی رَسُولَ الله صَلَیّ الله علَیه و آلِهِ یَقُولُ: اَلْخلافة مُحَرَّمَةٌ عَلَی آلِ أبِی سُفْیان.»:[۱۷]

چه مصیبتی بالاتر از این‌که امت اسلامی به سرپرستی همچون یزید دچار شده است، در چنین حالتی باید با اسلام خداحافظی کرد، اسلام نابود شده است. من از جدم رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم شنیدم که می‌فرمود: خلافت بر فرزندان ابو سفیان حرام است و... گفتگوی آنان طولانی شد تا آ‌ن‌که مروان در حال غضب و ناراحتی از آن‌ حضرت جدا شد.

در این‌جا نیز امام(علیه السلام) به مروان فرمود: تو مرا به حساب خودت به خیر و صلاح دعوت می‌کنی که با یزید بیعت کنم؟! اما من معتقدم با حکومت وخلافت یزید اصل اسلام نابود خواهد شد! حالا چگونه اسلام بر باد می‌رود درآینده خواهیم دید. در این جا هم امام به دومین دلیل نهضت خودشان اشاره می کنند که اگر یزید به خلافت وحکومت اسلام برسد، اسلام به نابودی قطعی محکوم خواهد بود،وهیچ چیز از آن باقی نخواهد ماند.

بنابراین امام(علیه السلام) تصمیم به حرکت گرفتند، چون پس از این دیگر ماندن در مدینه صلاح نبود،وممکن بود امام بخاطر این که به هیچ وجه زیر بار بیعت یزید نخواهد رفت، در خانه وشهر خودش کشته شود، واین کشته شدن هیچ نتیجه ای نداشته باشد؛ زیرا یزید به سرعت ولید بن عتبه که شخصیتی مسالمت جو بود عزل کرده وبجای او عمرو بن سعید بن عاص را به إمارت بر قرار کرد، واو کسی است که در اولین فرصت لشگری به جنگ عبدالله بن زبیر مخالف دیگر حکومت یزید فرستاد؛[۱۸]پس می توانست اولین حرکت نظامی را علیه امام در مدینه انجام بدهد، وامام را در خانه خودش محاصره کرده وبقتل برساند.مقصد امام ابتدا مکه بود. کمی قبل از حرکت، محمّد بن حنفیّه برادر امام(علیه السلام) خدمت آن‌ حضرت آمد، و گفت: « برادر! فدایت گردم! تو محبوبترین و عزیزترین کس در نزد من هستی، پس امکان ندارد که من خیرخواهی و نصیحت خود را برای دیگری غیر از تو ذخیره کنم، من می‌- خواهم چیزی‌ را به شما عرض ‌کنم، و خواهشم ‌این است که آن‌ را از من بپذیری، امام فرمودند: برادر! هر چه دلت می‌خواهد بگو که من گوش می‌کنم. عرض کرد: من از شما درخواست می‌کنم که خودت را از یزید دور بداری، یعنی به مقابله رودررو با یزید نروی! و از شهرهایی که در حدود نفوذ و قدرت حکومت اوست دوری نمائی. به کوهسارها و بیابان‌های دور دست بروی، و از آن‌جا با فرستادن یاران و دوستانت مردم را به بیعت با خود فرا خوانی، اگر مردم با شما بیعت کردند که خوب چه بهتر،خدا بر آن ستایش خواهی کرد،و حکومت جدت رسول خدا را در میانشان زنده می‌کنی، و اگر هم بیعت نکردند،دین وعقل ومروت و برتریت نقصی نخواهد یافت؛ چرا که:

«إنّی أخَافُ عَلَیْکَ أنْ تَدْخُلَ مِصْراً مِنِْ الْأمْصارَ،اوتأتی جماعــه من الناس فَیَخْتَلِفُ النَّاسُ بَیْنَهُم فَمِنْهُم طائفَةٌ مَعَک وَ اُخْری عَلَیْکَ؛ فیقتتلون فَتَکُونَ لأوَّلِ الْاَسنَّةِ غَرَضاً؛ فَإذا خَیْرُ هذِهِ الاُمَّةِ کلِها نَفْساً وَ اَباً وَ اُمّاً اَضْیَعُهَا دَماً وَ اَذَلُّها اَهْلاً»[۱۹]:

من می‌ترسم که تو داخل یکی از شهرها شده یا به جمعی از مردمان(مثلا قبیله ای) وارد شوی، و مردم درباره تو اختلاف کنند، دسته‌ای با تو باشند، و گروهی بر علیه تو بسیج شوند، و در میان آن‌ هاجنگی در گیر شود،و آن کس که قبل از همه هدف نیز‌ه‌های دشمن قرار گیرد، تو باشی، آن‌وقت است که خون بهترین و والاترین فرد این امت از حیث شخصیت وپدر ومادر، از همة خون ها ضایع تر شده و اهل و اولادش خوار تر گردند!!»

و چه مصیبتی از این هولناک‌تر!

«امام(علیه السلام) به او فرمود: پس کجا بروم؟ برادر! محمد جواب داد: ابتدا به مکه برو، اگر توانستی در مکه بمانی که خوب می‌مانی، چه بهتر، مکه از جهتی مرکز اسلام است ، و بودن تو در آن‌جا بسیاری از کارها را روبه راه می‌کند، و اگر نتوانستی در آن‌جا بمانی به سوی یمن برو که در آن‌جا دوستان و شیعیان پدر و برادر و جد تو سکنی دارند، و از تو حمایت خواهند کرد!»

خوب دقت کنید! اینها مشفقانه ‌ترین نصیحت و بهترین خیراندیشی ممکن یک انسان تیزبین -که جامعه و روزگار خود را می‌شناسد-برای دوستان و خویشان خود می‌تواند باشد، و شاید بتوان گفت:

دوراندیشی و درایتِ سیاسی بهتر از این راه وروش که محمد حنفیّه پیشنهاد می‌کند، برای یک انسان معمولی‌، وجود ندارد.

عموم مورخان گفته اند: امام(علیه السلام) پیشنهاد برادرش را صحیح دانست[۲۰]؛ اما چیز دیگری نفرمود؛ ولی بنا به نقل فتوح ابن اعثم به او فرمود:

«یَا أخِی! وَ اللهِ لَوْ لَمْ یَکُنْ فِی الدُّنْیا مَلْجَأٌٌ وَ لا مَأویً لَما بَایَعْتُ یَزیدَ بْنَ مُعَاویّه»:[۲۱]

ای برادر! به خدا قسم اگر در تمامی دنیا هیچ‌ پناهگاه و جایگاهی هم نداشته باشم، هرگز با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد.

دقت کنید! امام در جواب او، نه آری قبول گفته، و نه گفته‌های او را رد کرده، بلکه به مسئله اصلی و علت اساسی حرکت و نهضت اشاره کرده و باز هم می‌فرماید:

« من با یزید بن معاویه بیعت نخواهم کرد!» یعنی اساس کار من این ‌است، حالا چه این‌جا باشم، چه مکه، و چه هر جای دیگر جهان! تا این‌جا در سه نقطه اساسی، این گفته تکرار شده است که : من با یزید بیعت نمی‌کنم.

خوب! امام(علیه السلام) از مدینه حرکت کرده به سوی مکه رهسپار گردید، در بین راه با مردی به نام عبدالله بن مطیع برخورد می‌کند، آن مرد می‌پرسد: یا اباعبدالله! جانم به فدایت! قصد کجا داری؟ امام می‌فرماید: الان قصد آن دارم که به مکه بروم، و وقتی به آن‌جا رسیدم، از خدا درخواست خیر می‌کنم. عبدالله عرض کرد. خداوند خیر و نیکی را در آن‌چه قصد کرده‌ای برایت مقرر دارد؛ ولی من فقط یک نظر مشورتی دارم که خوب است از من بشنوید. امام فرمود: بگو آن چیست؟ عرض کرد: وقتی به مکه رسیدی بر حذر باش که اهل عراق به فریبت دچار نکنند؛ زیرا در عراق بود که پدرت کشته شد، و به برادرت سوءقصد نموده واورا زخمی کردند، آن‌چنان‌که نزدیک بود، جانش را از دست بدهد، در حرم (مکه) بمان که تو در حال حاضر آقا و سیّد عرب هستی، ومردم حجاز کسی را بر تو بر نخواهند گزید، واز همه جا به سوی تو روی خواهند کرد. از حرم دور نشو! همه کس من فدای تو باد. به خدا قسم که اگر تو کشته شوی، اهل بیت تو نیز به خاطر کشته شدن تو به هلاکت خواهند رسید، و همه ما بباد خواهیم رفت.[۲۲]

تا آنجا که می دانیم امام(علیه السلام) سخنان اورا شنید ؛ اما جوابی نفرموده او را وداع کرده و به سوی مکه روانه شد.

در مکه

امام روز سوم یا پنجم شعبان به مکه رسیدند. از این تاریخ تا هشتم ماه ذیحجّه-یعنی تقریباً حدود چهار ماه و اندی - در مکه ماندند ، و هشتم ذیحجه از این شهر خارج شدند. در این مدت جریانات زیادی اتفاق افتاده که فعلا مورد نظر نیست، و از محدوده بحث ما خارج است.

ابن هِشام مخزومی

در تاریخ طبری ،درحوادث سال شصت هجری،در بخش تاریخ کربلا، از مردی به نام عمربن عبد الرحمن بن حارث بن هشام مخزومی که از بزرگ زادگان قریش است، نقل می‌کند که او گفته بوده است:

وقتی نامه‌‌های اهل کوفه به امام(علیه السلام) رسیده بود، و ایشان آماده حرکت به سوی عراق بودند، من در مکه به خدمت آن حضرت رفتم، و پس از حمد و ثنای پروردگار، عرض کردم: یابن رسول الله! من آمده‌ام تا نصیحتی را که به نظرم رسیده به عرض شما برسانم، اگر مرا خیر‌خواه خودت میدانی، بگویم، و الاّ نه! امام فرمود: بگو، من فکر نمی کنم نظری نادرست داشته باشی،یا میل بدی در خاطر بگذرانی! یعنی من تو را می‌شناسم، و فکرت را درست می‌دانم! او می‌گوید: من عرض کردم:

به من خبر رسیده که تو قصد مسافرت به سوی عراق را داری. من از این سفر برای شما خائف و ترسانم، زیرا تو به شهری می‌روی که فرماندار و رئیس شرطه‌اش در آن مستقر و همه مأمورین حکومتی در جای خود ثابت و برقرارند. شهری که اموال بیت‌المال در دست ماموران حکومت است، و چنان‌که می‌دانید: إنَّما النَّاسُ عَبِیدٌ لِهذا الدِّرهَم و الدَّنانیر: مردم بنده این درهم و دینار هستند. من می‌ترسم همان کسی که وعده نصرت و یاری به ‌تو داده، همو با تو بجنگد، یا آن‌که تو را خیلی بیش‌تر از یزید دوست دارد، به خاطر پول با تو مقابله کند.

امام در جوابش فرمود:

پسر عمو! خدا بتوجزای خیر بدهد ؛ به خدا قسم من می‌دانم که تو خیرخواه من هستی، و سخنت را از روی عقل و درایت بیان کرده ای؛ اما: مَهْمَا یُقْضَ مِنْ اَمْرٍ یَکُنْ، هر چه قضای الهی است همان خواهدشد، خواه رأی تورا بپذیرم یا این که با آن مخالفت کنم؛ اما تو نزد من بهترین مشاور، خیر خواه ترین خیر خواهان هستی.[۲۳]

عبدالله بن عباس

فردای آن‌روز عبدالله بن عباس خدمت امام آمد و عرض کرد:

فدایت شوم! در بین مردم چنین شایع شده که شما قصد حرکت به سوی عراق را دارید، و این خبر جامعه اسلامی مکه را به لرزه درآورده و مضطرب کرده است. برای من بفرمائید که هدف شما چیست، و تصمیمتان بچه شکل است؟

کیفیت سوال به گونه‌ای است که می‌خواهد بگوید: این حرکت غیرمنتظره شما مردم را به هیجان و اضطراب واداشته است. شما در روزهایی که همه حُجّاج قصد احرام بستن برای حج و حرکت به سوی عرفات را دارند، می‌خواهید از مکه خارج شوید؟! مردم این شهر از حرکت ناگهانی شما به اضطراب ونگرانی دچارشده‌اند. به من بگوئید علت این کار و راز این حرکت چیست؟! امام فرمودند: بله، من همین امروز و فردا- انشاءالله- قصد حرکت دارم، و لا حَولَ وَ لاقُوَّة إلّا بِالله العَلیِّ العَظِیم.

ابن عباس گفت: من تو را از(خطرهای) این راه به پناه خدا می سپارم! خدایت رحمت کند، بگو بدانم: آیا به سوی قوم و مردم و شهری می‌روی که امیرشان رااز میان برداشته‌ و شهر و دیارشان را خود به‌دست گرفته‌ و دشمن را از آن‌جا بیرون کرد‌ه‌اند؟ اگر چنین است، خوب برو، در چنین راهی خیر و نیکی و رشد و صواب است؛ ولی اگر شما را به شهری دعوت کرده‌اند که امیرشان ثابت و قاهر و قدرتمند است، و کارگزاران و مأموران حکومتی به کار روزمرّه خود اشتغال دارند ؛ پس ترا برای ورود در یک جنگ و قتال دعوت کرده‌اند، و من می ترسم که تو را فریفته و بتو دروغ گفته باشند، بعدهم باتو به مخالفت برخیزند، و اصلا یاریت نکنند، ودر برابر آن هنگام که برای جنگ با تو دعوت شوند از همه بدتر وسخت تر با تو بجنگند!! امام(علیه السلام) فرمود: من از خدا درخواست خیر می‌کنم، تا ببینم چه ‌خواهد شد[۲۴].

شاید همان شب ویا فردای آن‌روز باشد که بار دیگر ابن عباس به حضور امام آمده و عرض کرد: پسرعمو! من می‌خواهم صبر کنم ، و چیزی نگویم؛ ولی نمی‌توانم! من از آن می‌ترسم که تو به عراق بروی و کشته شوی، و آ‌ن ‌وقت پس از تو هیچ چیز برقرار نمی ماند،وهمه چیز نابود خواهد شد!! اهل عراق مردمی غدّار و اهل فریبکاری هستند، و من می‌ترسم همان ‌گونه که با پدر و برادرت عمل کردند، با تو نیز همان کنند. تو در همین‌جا بمان، و اگر اهل عراق خواستار تو هستند، همان که قبلا گفتم: باید خودشان امیر و فرماندار‌شان را از سر راه بر دارند، و پس از آن‌که شهر را دردست گرفتند. تو را بدان‌جا دعوت نمایند.در غیر این صورت اگر بطور حتم می‌ خواهی بروی، به یمن برو که نسبت به عراق محیط مناسب تر و امن‌تری است، و در آن دره ها ودژهاست، و پدرت درآنجاشیعیانی دارد. به آن‌جا برو، و از آن‌جا به اطراف نامه ‌بنویس، و داعیان ازآنجا به اطراف گسیل دار، در این صورت امید دارم آن چه می خواهی به عافیت بدست آوری .

امام(علیه السلام) در جوابش فرمود: پسر عمو ، والله من میدانم که توخیر خواه ودلسوز هستی! اما من تصمیم قاطع و عزم جزم دارم که این راه را بروم. ابن عباس گفت:حال که تصمیم داری بروی، این زنان وفرزندان را با خودت نبر، می ترسم تو در منظر چشم ایشان کشته شوی،واینان هیچ کار نتوانند انجام دهند! در این‌جا مطابق نقل طبری ودیگران امام سکوت فرموده و جوابی به ابن عباس نداده است.[۲۵]

ابن زبیر

پس از این واقعه، عبدالله بن زبیر با امام ملاقات کرده و مدتی با ایشان صحبت می کند. پیشنهادعبدالله این بود: شما در این شهر بمان ، من مردم برای تو جمع خواهم کرد. شما ولایت امر را بعهده می گیری. ما با تو بیعت وتورا کمک و مساعدت می کنیم. امام فرمود: پدرم برایم حدیث کرد که بزرگی دراین شهر کشته می شود، وکشته شدن او حرمت این خانه را می شکند. بعد اضافه می‌فرماید: اگر من یک وجب بیرون از حرم کشته شوم، دوستتر دارم از این که یک وجب داخل حرم به قتل برسم، و به خدا قسم که اگر من در سوراخ خزندگان هم بروم بنی امیه مرا بیرون کشیده و خواهند کشت! اینها به همان‌گونه قوانین خدا را زیر پا می‌گذارند که قوم یهود آنرا زیر پا گذاردند. [۲۶]

در چنین شرایط امام(علیه السلام) از شهر مکه خارج شدند، البته جریانات دیگری نیز واقع شد که از جمله آمدن عبدالله بن جعفر و امان گرفتن او از والی مکه، عمروبن سعید برای امام، و آمدن برادر والی مکه یعنی یحیی بن سعید بن العاص در بین راه به خدمت امام، و دادن نامه امان و ممانعت او از حرکت امام و امثال آن، که چون مورد نظر و بحث فعلی ما نیستند از آن‌ها می‌گذریم.

در بین راه مکه و عراق امام(علیه السلام) با فرزدق شاعر معروف که به مکه می­آمد، برخورد کردند. فرزدق توقف نموده و به امام اظهار ادب کرد. امام به او فرمودند: بَیِّنْ لَنَا نَبَأ النَّاسَ خَلْفَک: از اخبار مردمی که آن­ها را پشت سر گذاشتی (یعنی مردم عراق) برای ما بگو، توضیح بده که اوضاع آن مردم چگونه است؟ فرزدق گفت: از شخص مطلع و آگاهی سئوال کردی، من خیلی خوب از قضایای آن شهر مطلع هستم، وآن مردم را می شناسم. بعد عرض کرد: درکوفه: «قُلُوبُ النَّاسِ مَعَک وَ سُیُوفُهُمْ مَعَ بَنِی أمَیَّه»:دلهای مردم با تو است، یعنی تو را دوست دارند، ولی شمشیرهای آن­ها برای بنی ­امیه به حرکت می­آید؛ زیرا دینارودرهم نزد بنی امیه است.

بعد اضافه کرد: اما قضا و قدر از آسمان می­­ آید؛ یعنی با این حال که در مردم کوفه عرض کردم، تا خداوند نخواهد کاری صورت نخواهد گرفت، و خدا هم هر چه را بخواهد انجام خواهد داد. امام فرمود: راست گفتی کارها بدست خداست، و خدا هر چه را بخواهد انجام می­دهد.[۲۷]
کوفه و اهمیت آن:

اما چرا کوفه، و چرا مدام صحبت از کوفه و نامه­ های مردم کوفه، و بیعت مردم کوفه در میان است.

در آن روزگار در عالم اسلام چندین شهر لشکر گاهی وجود داشت که«جُند» نامیده می شد: کوفه، بصره، دمشق، حِمص واسکندریه وو... لذا کوفه علاوه بر آن­که مرکز اداره مناطق وسیعی از بلاد اسلامی آن روز بود که بخش بزرگی ازعراق و ایران تا حدود هند را در بر می­گرفت، یکی از مراکز نظامی حکومت خلافت، و به عبارت بهتر یکی از بزرگترین پادگان های نظامی شرق سرزمین اسلامی بود، و از نقاط مختلفی از عالم اسلام بویژه یمن در آن­جا نیروهای جنگی و نظامی سکونت و حضورداشتند، بعلاوه که مدتی مقر حکومت امام امیرالمومنین(علیه السلام) بوده و بسیاری از مردم آن­جا از دوستان و شیعیان و حتی بعضاً دست پروردگان آن حضرت بودند که به همین جهت کوشش ­های زیادی در مبارزة با دشمن به همراه آن حضرت و پس از او از خود بروز دادند.

خب! این مردم که دارای چنین اوصافی هستند، ناگزیر توجه و تمایلشان نسبت به کسی از اهمیت ویژه­ای برخوردار است؛ چون:

اولاً بخش بزرگ وقابل توجهی از نیروهای جنگی در عالم اسلام در این شهرهستند، و بهمین دلیل بارها از تعداد شمشیر زنان آن شهر با اعداد بزرگی سخن گفته شده است. از جمله در ابتدای بنای کوفه در آن چهل هزار مقاتل و جنگجو شماره شده [۲۸]که چون براساس شمارش های دولتی از حقوق بگیران رسمی است، می تواند معتبر ودقیق باشد. بعدها ناگزیر تعداد جمعیت شهر رشد کرده وجنگجویان آن فزونی یافته است، تا آن جا که در عصر امام امیر المومنین-یعنی حدود بیست سال بعد- عدد مردان جنگی این شهر تا شصت وپنج هزار نیز رسیده است. «««« یعنی سربازان رسمی علاوه بر چهل هزار تن موجود در آمارهای گذشته، بیست وپنج هزار تن به آن اضافه شده است.»»»»» این بیست وپنج هزارعبارتند: ازهفده هزارتن از ابناء، یعنی ایرانیانی که از سرزمین خود به آن شهر کوچ کرده وسکونت یافته بودند، و هشت هزارتن از غلامان وآزاد شدگان.[۲۹]

باز چندین سال بعد در گفتاری که سلیمان بن صُرَد با امام مجتبی-علیه الصلوة والسلام- دارد، می گوید: در حالی که صد هزار شمشیر زن بهمراه داری چرا به صلح تن درداده ای؟[۳۰] سلیمان یک شخصیت بزرگ وبا نفوذ کوفی است،[۳۱] ومی تواند سخنش از سر آگاهی باشد؛ اما این گفتار چون در مقام احتجاج و یا حتی متأسفانه اعتراض است، بر مبنای مبالغه بنا شده وما نمی توانیم این عدد را دقیق بدانیم؛ امااین عدد در مواضع دیگر هم تکرار شده است.ازجمله:

در مآخذ معتبر آمده است: مردم کوفه قبل از آمدن حضرت مسلم(علیه السلام) به آن شهر به امام نامه نوشته و عرضه داشتند:«انّه معک مأئةُ الف»[۳۲]:با تو صد هزارتن- مرد جنگی- همراه خواهند بود. امام بدنبال این نامه حضرت مسلم را به کوفه فرستاد، تا اوضاع آن شهر را تحقیق کند. دوران بررسی وتحقیق اوضاع شهر۴۵ روز(پنجم شوال تا بیستم ذی قعده[۳۳]) طول کشید. حضرت مسلم (علیه السلام) بیست وهفت روز قبل از این که به شهادت نایل بشود، به امام نامه ای فرستاد که در آن آمده بود:

«جلودار کاروان به اهل کاروان دروغ نمی گوید: تمام مردم کوفه با شما هستند، بلا فاصله وقتی که نامة مرا خواندید، به سوی کوفه حرکت کنید.»[۳۴]

مردم کوفه نیز بهمراه او به امام نوشته بودند:«انّ لک ههنا مأئةُ الف سیفٍ فلا تتأخر.»[۳۵]:تو در این جا صد هزار شمشیر در اختیار خواهی داشت؛ پس تاخیر نکن.

دقت در شرایطی که این نامه ها نوشته شده و تامل درعبارات آن ها نشان می دهد که این اعداد نیز نظربر آمار دقیق نداشته وفقط دلالت بر کثرت دارند. بنابرین نمیدانیم عدد مردان جنگی کوفه چه مقداراز آنچه در زمان امیر المومنین(علیه السلام) وجودداشته افزونی یافته باشد؛ اما اگر به هیچ وجه هم تعداد مرد جنگی افزوده نشده باشد، همان تعداد هم قابل ملاحظه بوده ومی توانست تعیین کننده باشد، وسرنوشت عالم اسلام را بدست گیرد.

ثانیاً علاقمندان به امام واهل بیت پیامبر در میان مردم کوفه فراوان بودند ، و لذا امام در راه از هر کس احوال مردم آن شهر را پرسجو کرد، جوابی همانند فرزدق گفتند: قلوبهم معک: قلبهای مردم با شماست.[۳۶] علاوه می دانیم آنها برای امام نامه های فراوان[۳۷] با مضامین مختلف نوشته وآن حضرت را به شهر خودشان دعوت کرده بودند. مهمترین آن ها نامه ای بود که از طرف سلیمان بن صُرَد ومُسیّب بن نَجبَه ورُفاعه بن شدّاد وحبیب بن مُظاهر شخصیت های طراز اول شهر و اجتماع از شیعیان آن حضرت امضا شده بود. دراین نامه نوشته بودند:

«حمد خدائی را که دشمن جبارو سرسخت شما (معاویه) راهلاک کرد. او با قهروغلبه بر این مردم مسلط شده وخزانة کشور را به غصب برده بود، وبر خلاف رضایت عموم مردم بر آنها حکومت می کرد؛ آنگاه نیکان ایشان راکشت،وبدان را باقی گذارد .اموال خدا رادر انحصار قدرتمندان وثروتمندان قرار داد. لعنت خدا بر او باد. اینک ما را امام نیست. بیا شاید خدا بوسیلة تو مارا بر حق همدل ومجتمع گرداند.»[۳۸]

این نامه ده روز از رمضان گذشته به امام رسید.چند روز بعد نامه بعدی را گسیل داشتند، ودر آن آمده بود:

«هر چه زودتر تشریف بیاورید که مردم منتظر شما هستند، ونظر به هیچ کس دیگر ندارند؛ پس عجله کنید، عجله کنید»[۳۹]

از نامه ها مهمتر این بود که با رفتن نماینده امام- حضرت مسلم - به کوفه هجده هزار نفر بااو بیعت کرده بودند.[۴۰] که البته تعداد بیعت کنندگان در پاره ای از مآخذ تا چهل هزار نیز گفته شده اند [۴۱] که قابل اطمینان نیست.

پس در این­جا وظیفه دیگری نیز بر وظایف قبلی اضافه شد، دقت کنید! تا به حال وظیفه امام بیعت نکردن بود، که امام بیعت نکرده و همچنان هم بیعت نخواهد کرد، ولی حالا وظیفه دومی نیز پیدا شده است، و امام بایستی به آن عمل کند. وظیفه از آنجا پیدا شده بود که گروه عظیمی از مردم مسلمان، با عشق وشور به امام نامه نوشته و با امام بعنوان اعلام وفاداری واطاعت، بیعت کرده­اند، آن­ها می­گویند ما فقط تو را می­خواهیم، و امام باید به اینها جواب بگوید، آن­ هم جواب مثبت، چنان­چه پدرش امیرالمومنین(علیه السلام) نیز در بیان علت قبول خلافت و زمامداری خویش یکی از دلایل اصلی را همین بیعت و حضور مردم ذکر فرموده است، آن­جا که در خطبه شقشقیّه پس از ذکر پاره ای از وقایع آن روزگاران و چگونگی زمامداری خلفای قبل از خود می­فرماید:

«اَمَا وَ الّذی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَء النَّسَمَة لَوْلا حُضُورُ الْحَاضِر وَ قیامُ الحُجَّهِ بِوُجُود النَّاصر وَ مَا أخَذَ اللهُ عَلَی الْعُلَماء أن لّا یُقَارُّوا عَلی کِظَّه ظالِمٍ وَ لا سَغب مَظْلومٍ لَاَلْقَیْتُ حَبْلَهَا عَلی غَارِبِها وَ لَسَقَیْتُ آخِرَها بِکَأسِ أوَّلِها وَ لألَفیْتُمْ دُنیَاکُمْ هذِهِ أزْهَد عِندی مِن عَفْطَة عَنْزٍ»[۴۲]

سوگند به آن خدایی که دانه را شکافت، و انسان را خلق نمود؛ اگر حاضر نمی­شدند آن جمعیت بسیار که با من بیعت نمودند، و نصرت و یاری نمی­کردندکه بدین ترتیب حجت بر من تمام شود، و اگر نبود عهدی­که خدای تبارک و تعالی از علماء و دانشمندان گرفته تا راضی نشوند بر سیری ظالم و گرسنه ماندن مظلوم ، هر آینه ریسمان و مهار شتر خلافت را بر کوهان آن می­ انداختم (تا هر که خواهد آن را برای خود بگیرد) و آخر آن را به کاسه اولش آب می­دادم (یعنی چنان­که پیش از این نسبت به آن بی­توجه بودم، اکنون هم کناره می­گرفتم) و شما می­دیدید که این دنیای شما نزد من از عطسه بز ماده نیز بی­ارزش­تر است.

پس اگر مردم اظهار همراهی و اطاعت و بیعت کردند، چون حجت برامام تمام می­شود، باید قیام کند، و حکومت اسلامی رابا همراهی همان مردم تشکیل بدهد. چنان­چه امیرالمومنین(علیه السلام) این­چنین کرد، و مدت نزدیک به پنج سال قبل از شهادتش، اولین حکومت اسلامی بعد از پیامبر را بر پا ساخت.

توضیح دیگری که لازم است داده شود این است که پیامبران و جانشینان آن­ها وظیفه اولیه و اصلی­ و تعطیل ناشدنیشان رساندن اسلام به مردم است. خوب دقت کنید! این به آن معنی است که چه مردم با آن­ها باشند یا چه نباشند، حمایت کنند یا مخالفت، فرقی نمی­کند آن­ها وظیفه دارند که احکام و دستورات خدا را بگوش مردم برسانند، وسعی کنند که شنیده و فهمیده شود، و « بلاغ مبین»[۴۳]باشد، یعنی تبلیغ اسلام و روشن کردن احکام در هر حال بر آنان واجب است، وهیچ پیش شرط ندارد؛ یعنی اگر مثلاً همة مردم هم به پیامبر پشت کنند، ایشان باید در میدان بماند، و اسلام را به گوش مردم برساند، و بگوید که خدا یکی است، پیامبرانی آمده اند، قیامتی هست، بهشت و جهنم ، عقاب و ثواب، حساب و عدالت ویا خلافت و امامت و... هست، و دستور خدا این است؛ ولی آن­چه که با اقبال وعدم اقبال مردم، و آمدن و نیامدن آن­ها فرق می­کند، مسئله تشکیل حکومت عادله اسلامی است، در این­جا است که اگر مردم به صحنه بیایند، و حمایت کنند تشکیل آن حکومت لازم و واجب است؛ ولی اگر مردم نخواستند، و نیامدند بر امام-در حالی که تنهاست وهیچ یاوری ندارد- برپاکردن حکومت واجب نیست ؛ یعنی وظیفة خاص برای شخص ایشان وجود ندارد که او خود به تنهایی وبشخصه بایستی به آن اقدام نماید، و بخواهد تشکیل حکومت بدهد؛ البته چنین کاری نه شدنی وممکن خواهد بود، ونه وظیفه و واجب است ؛ اما در ابلاغ و تبلیغ این چنین نیست، اگر دوستان اورا تنها بگذارند، و دشمنان هم بر او بتازند، و او یکه و تنها بماند، و از در ودیوار عالم بلا ببارد، باید به وظیفه تبلیغی خویش که وظیفة اصلی واولیه اوست عمل کند.

امام امیرالمومنین(علیه السلام) در جای دیگری به مناسبت جریان سقیفه فرموده بوده است:«لو وجدت اربعین ذوی عزم لناهضت القوم»[۴۴]: من اگر چهل نفر صاحب عزم بیابم در برابر این قوم بپا می­خیزم. آن­روز چهل نفر صاحب عزم کافی بود؛ زیرا نیروی مقابل آن­چنان قوی و منسجم نبود؛ ولی بعدها شرائط عوض شده بود، وآن حضرت با بیش از آن مقدار نیز به هدف الهی خود نائل نگشت؛ پس شرایط تشکیل حکومت اسلامی برای امام حسین(علیه السلام) ظاهراً مهیا شده و آن حضرت هم وظیفه داشت، به این خواست عمومی پاسخ گوید، چون ضوابط تشکیل حکومت همه فراهم آمده است، و مردم بیعت و اظهار وفاداری کرده­اند.

امام(علیه السلام) به راه خود ادامه می­دهند، و باز هم در بین راه با افراد مختلفی که برخورد می­کنند، هر یک به نحوی امام را از رفتن به کوفه و قیام بر ضد حکومت یزید بر حذر می­دارند؛ ولی امام(علیه السلام) هر یک را به فراخور حال و مقدار درک و بینش او پاسخی مناسب داده و می­گذرد ؛ اما زمانی که ایشان به منزل ثَعلَبیه یامنزل بعد آن زُباله رسید، خبر قتل مسلم بن عقیل، هانی بن عروه، و عبدالله بن یَقطُر به ایشان رسید، و امام در جمع کسانی که به همراه آن حضرت آمده بودند ایستاد، و بیان ماوقع نمود، و فرمود:

فَإنَّهُ قَدْ أتانَا خَبَرٌ فَظیعٌ قَتْلُ مُسلِمِ بْنِ عَقیل وَ هَانِی بْنِ عُروَة وَ عَبدُاللهِ بْنِ یَقْطُرُ و قَدْ خَذَلَتْنَا شیعَتُنا فَمَنْ أحَبَّ مِنْکُم الإنْصِراف فَلْیَنْصَرِفْ لیس علیه منا ذمام.[۴۵]

خبر بسیار بد و سنگینی به ما رسیده که قتل مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبدالله بن یَقطُر است، و شیعیان ما ما را رها کرده و واگذاشتند و لذا هرکس از شما که می­خواهد برگردد، برگردد که هیچ عهد و ذمه­ای از ما بر او نیست!

و اکثر مردمی که در طول راه به امیدی آمده بودند متفرق شدند، و بیشتر کسانی باقی ماندند که از مدینه آن حضرت را همراهی می­کردند.

این­جا دیگر مسئله کوفه و بیعت آن به انتها رسید، و با بیانی که خود امام دارند روشن است که دیگر امیدی به موفقیتِ در کوفه وجود ندارد، پس چرا به راه خود ادامه می­دهند؟ هنوز هم که به حر نرسیده اند، تا مانع حرکت و مزاحم کارشان شود! قهروجبری هم که پشت سر امام نیست، پس قضیه دیگری باید باشد که انشاء الله روشن خواهد شد.

پس از جریان منزل ثَعلَبیه ویا زُباله باز هم در طول مسیر به شخص دیگری برخورد کرده ­اند که نامش عمرو بن لوذان بود. آن شخص از امام پرسیدکه قصد کجا داری؟ امام فرمود: کوفه، ابن لوذان گفت. ترا به خدا برگرد :

فَوَ اللهِ لا تَقْدِمُ ألّا عَلَی الْأسِنَّةِ وَ حَدِّ السُّیُوف:

به خدا قسم جز به سوی سرنیزه­های تیز و شمشیرهای بران نمی روی.

امام به او فرمود: آری، ای بنده خدا، آن­چه که تو می­گوئی بر من پوشیده نیست، مطلب همان است که گفتی، وَ لکِنَّ الله لا یُغْلَبُ عَلَی أمْرِهِ،ولی خدای متعال هیچ گاه در کار خود مغلوب نمی­شود، و آن­چه را که بخواهد همان خواهد شد. این را فرمود، و به سوی کوفه روان شد!! باز هم به سوی کوفه!

امام همچنان به حرکت به سوی کوفه ادامه دادند، تا به حُر برخورد کردند، و آن جریان­های فیما بین پیش آمد که می­دانید، و در نهایت مجبور شدند، در بیابان کربلا توقف کنند. حر به همراه هزار سرباز برسر راه امام آمده بود، ومامور بودکه نگذارد امام به راهی دیگر رفته تا اورا بنزد عبیدالله بن زیاد ببرد. امام زیر این بارنمی رفت. بحث تند پیش آمد. حر می گفت: من مامور به جنگ نیستم، تنها مامورم که از شما جدا نشوم، تا شما را به کوفه ببرم. اگر از این آمدن امتناع داری، راه سومی در پیش گیر که نه به کوفه برود، ونه به مدینه باز گرداند، تا من به ابن زیاد نامه نوشته وکسب تکلیف کنم، وشما هم اگر بخواهید به یزید یا به ابن زیاد نامه ای بنویسید. امام چنین نامه هائی راهرگز نمی نوشت، ونباید می نوشت؛ اما حر بایستی به عبیدالله نامه می فرستاده وکسب تکلیف می کرد. نامة جواب به این شکل آمد: «هنگامی که نامه وفرستاده من بتو رسیدند، بیدرنگ حسین را در بیابانی خشگ وبی آب وبدون پناه متوقف کن. من به فرستادة خودم امر کرده ام تا از تو جدا نشود ،و اجرای فرمان مرا نظارت کند.» حر گزارش نامه را به امام ویارانش عرضه کرد که من مامورم شما در همین مکان پیاده کنم .آن ها گفتند: اجازه بده که در قریه نینوی یا غاضریه یا درشُفَیّه پیاده شویم. حر گفت: بخدای سوگند! نمی توانم. این مرد مامور مراقب من است. زهیر بن قین به محضر امام عرضه داشت:یابن رسول الله! در گیری با این دسته سهل تر از برخورد باکسانی است که بعدها خواهند آمد.امام فرمود: من جنگ را شروع نمی کنم.

سرانجام امام و یارانش در روز پنج شنبه دوم محرم در بیابان های غاضریه فرود آمدند. فردای آن عمر بن سعد با چهار هزار سرباز به آن سرزمین رسیدند. اولین کار عمر سعد این بود که ماموری به محضر امام حسین فرستاده وازایشان بخواهد که چرا به آن جا آمده است. امام فرمود: مردم شهر شما به من نوشتند که به این جا بیایم، حال اگر کراهت دارید باز می گردم. همین سخن در نامه عمر بن سعد به ابن زیاد فرستاده شد. با فاصلة اندکی نامه عبیدالله بن زیاد به این مضمون به عمر سعد رسید :

«بِسْمِ الله الرَّحْمنِ الرَّحِیم.... اما بعد: بَلَغَنی کِتَابُک وَ فَهِمْتُ مَا ذَکَرْتَه، فَأعْرِضْ عَلَی الْحُسَیْنِ أنْ یُبَایِعَ لِیَزیدِ بْنِ مُعاوِیَة هُوَ وَ جَمیع أصْحَابِه فَإذا فَعَلَ ذالِکَ رَاءیْنَا رأءیَنَا، والسلام.»:[۴۶]

به نام خدا... نامه ­ات به من رسید، و آن­چه در آن نوشته بودی دانستم، بیعت یزید بن معاویه را بر حسین و اصحابش عرضه کن، و اگر او بیعت کرد، ما هم رای و نظر بعدی خود را اظهارخواهیم کرد، والسلام.

پس دوباره مسئله اصلی چهره نمود، و هدف اولیه امام(علیه السلام) یعنی بیعت نکردن و هدف وخواست دولت خلفاء یعنی بیعت گرفتن دیگر بار مطرح گردید.

نامه بعدی ابن زیاد ، درروز هفتم محرم به عمر سعد رسید، که از همان لحظه آب را بر روی حسین و اصحاب او ببندند، و مانع استفادة آن ها از آب باشند، آن­چنان که نتوانند حتی یک قطره از آن بنوشند![۴۷]

تا این­جا کاملاً معلوم شد که مسئله حکومت و تشکیل آن کاملاً منتفی است، و چنین وظیفه­ای هم دیگر برای امام وجود ندارد، چون اصلاً امکان چنین کاری با شرایط پیش آمده موجود نیست، و لذا امام به وظیفة اولیه اش که عدم بیعت با یزید است بازمی گردد، واین وظیفه همچنان به قوت خود باقی است،و آن حضرت در هر شرایط که قرار بگیرد، نباید بیعت کند، در شهر باشد یا در بیابان، در مدینه باشد یا در کوفه، بیعت نکردن با یزید وظیفه­ای است که هرگز ساقط نمی­شود. این اصل قضیه در جانب حضرت حسین بود.

دلایل وعلل قیام

۱) در گذشته دیدیم که امام اولاً برای مقابله بابدعت خلافت یزید وثانیا برای جلو گیری ازنابودی اسلام در دوران این خلافت قیام کرده بود.این که امام خلافت یزید را یک بدعت می شمرد از آن جا بود که طبق فرمودة ایشان:« ویزید رجلٌ فاسقٌ شاربُ خمرٍ قاتلُ النفس المحرّمه معلنٌ بالفسق.»[۴۸]:یزید مردی فاسق و شراب خوار، و اهل فسق و فجور آشکار است.

مورخان در مورد یزید گفته اند: اولین بار یزید بطور آشکار با احکام وقوانین دینی به مخالفت برخاسته و حرمت هارا زیر پا نهاده است. در دربار او موسیقی وشراب حلال و روا بود، و سگ بازی ومیمون بازی رسم حاکم. شاعران و آواز خوانان ونوازندگان در عصر او بدربار خلفاء راه و جائی یافتند. أخطل و جریر دو شاعر بزرگ عرب برای اولین بار به او پیوستند، واو بویژه أخطل شاعرمسیحی را در پناه گرفته واز او - حتی در مقابلة با اسلام - حمایت می کرد. این ها همه بدعت های تازه بود، ودر گذشته تقریبا هیچ کدام سابقه نداشت.

مورخ بزرگ مسعودی می نویسد:

«یزید اهل شکار بود، و پرندگان وسگ های شکاری در اختیار داشت ، ومیمون ویوز شکاری در دربارش نگاهداری می شد. با دوستان مجلس و بزم شراب برپای می داشت. روزی به شراب خواری نشسته بود، و ابن زیاد در کنار و در طرف راست او جای داشت-این واقعه بعد ازشهادت حضرت حضرت حسین بود- روی به ساقی کرده این شعر بگفت :« جرعه ای بده که جان مرا سیراب کند - سپس نظیر آن را به ابن زیاد بده - که راز دار وامین من است - وهمه جهاد وغنیمت من بدو بسته است.» آنگاه به مُغنّیان امر کرد که آن شعر را به آواز برخوانند. برکار گزاران وماموران او نیز همین فسق وفجور غلبه داشت، هم در ایام اوآوازه خوانی در مکه ومدینه رواج یافته و وسائل موسیقی و لهو و لعب بکار می رفت، و مردم به آشکاری شراب می خوردند.»[۴۹]

همو در کتاب دیگرش می نویسد: «در لذایذ می کوشید. در معصیت پرده دری می کرد. خطاهایش را خوبی می شمرد. اگر دنیایش بسلامت بود زیرپا گذاردن امور دینی را سهل می دانست.»[۵۰]

بلاذری نوشته است:

«یزید بن معاویه اولین کسی بود که شراب نوشیدن را آشکار کرد، ودر غنا وآواز خوانی و شکار و داشتن کنیزکان مُغنّیه و غلام بچگان و مجالس تفریح و خنده و بازی با میمون ها و مسابقة سگ ها و جنگ خروس ها پرده دری ها کرد.»[۵۱]

مورخ اُموی مسلک یعنی ابن کثیر حداقلی را می پذیردکه البته باز هم بسیار مهم است، و می نویسد: در یزید اقبال به شهوات بود.حتی گاهی از اوقات نماز را ترک می گفت.[۵۲]

مورخان گفته اند: داستان فسق وفجورو شراب وشکار یزید سابقة دراز داشت، و تنها مربوط بدوران حکومت او نبود؛ بلکه سال ها قبل، حتی پیشتر ازآن روزها که پدرش در صدد شده بود او را به جانشینی خود به مردم معرفی کند،این بی بند وباری های وجود داشت، ویکی از اولین مشکلات بیعت مردم با یزید، همین بد نامی های او بود؛ تا آن جا که وقتی معاویه به کار گزاران خود در بلاد مختلف نوشته و فرمان داده بود که از مردم برای یزید بیعت بگیرند، با مخالفت پاره ای ازآنها روبرو شده بود؛[۵۳]حتی یکی از استانداران برای او نوشته ودیگری گفته بود: دراین کار عجله نکنید[۵۴] ،وزیاد بن ابیه استاندار بصره در برابر پشنهاد معاویه به او نوشت:«وقتی مردم را به بیعت یزید دعوت می کنیم بما چه خواهند گفت. اوبا سگ ها ومیمون ها بازی می کند، لباس های رنگارنگ می پوشد،وپیوسته شراب می نوشد، وبا ساز وآواز زندگی می کند، در حالی که هنوز حسین بن علی وعبدالله بن عباس وعبدالله بن زبیر... درمیان مردم هستند؛ لیکن به او امر کن سالی یا دوسالی به اخلاق اینان در آید، شاید ما بتوانیم امر را برمردم مشتبه سازیم.»[۵۵]

این چنین خلافتی یک اتفاق تازه دردوران اسلام به معنای یک «بدعت» بود. همة گذشتگان کما بیش ظواهر را مراعات می کردند، واین اولین بار بود که کسی بر مسند خلافت پیامبر می نشست که این مقدار پرده دری وبی بند وباری در فسق و فجور می کرد.

این قانون اسلام است که علمای امت در برابر بدعت ها مسئول هستند، و باید با آن یا مقابله کرده واز بین ببرند، و یا نادرستی آن ها رابرملا و افشا کنند[۵۶]. هیچکس مانند حضرت حسین وظیفه و اهلیت مقابلة با این نا روائی بزرگ دینی و بدعت تازه را نداشت،

امام این مقابله را با عدم بیعت شروع کرد. درواقع بیعت نکردن با هدف: «اعلام عدم مشروعیت حکومت یزید» وغیرقانونی وغیر اسلامی دانستن آن به عمل می آمد، و اگر امام می توانست این «بیعت نکردن»را که به معنای «اعلام عدم مشروعیت» بود علنی کند، وخبرآن را به عالم برساند، و به همه بفهماند که این حکومت بدعت و نا مشروع است، دیگر بطور کامل به وظیفة مقابله با بدعت نوظهور زمانه عمل کرده بود؛ البته تاریخ گذشته خلافت نشان می داد، این بیعت نکردن بسیار گران تمام خواهد شد؛ هیچ دولتی-جز دولت امیرالمومنین علیه السلام- به افرادی که با آن بیعت نکردند رحم نکرد؛ اماچاره ای نبود. بیعت نکردن به هر قیمت بود، باید انجام می شد، و چون وظیفه منحصر بفرد بود، وراه دیگری وجود نداشت، واجب و لازم و قطعی بود، وامکان هیچ گونه تخلفی وجود نداشت،

در واقع در چنین جایگاهی ودر برابر چنین مشکلی، اگر امام یاورانی می یافت، وظیفه داشت بکوشد تا بدعت را ریشه کن نماید؛ امااگر یاوری نداشت، وتنها بود - چون مقدوروممکن نبود- دیگر وظیفه نداشت که آنرا از بین ببرد؛ تنها تکلیفی که بعهده داشت این بودکه به مردم عالم اعلام نماید که این بدعت است، نادرست است، اسلامی نیست، ومن آنرا به این دلایل نمی پذیرم؛ بهمین جهت بودکه امام در تمام مدت حرکت خویش سخنی را که تکرار می کرد، این بود که: من با یزید بیعت نمی کنم؛ البته دلایل خود را نیز مکرر می فرمود.

اگر ایشان در مدینه بیعت می کرد دیگر لزوم نداشت، ازآن شهر طبق فرمودة خودش :«خائفاً یترقب»[۵۷]خارج شود، واگر آنگاه که در مکه حضور یافت، با حاکم مکه بعنوان نماینده یزید بیعت می کرد، همانجا می توانست معزّز ومحترم بماند، ونه در معرض دستگیری قرار می گرفت، ونه در خطر ترور مزدوران دولتی بود. اگر در برخورد با حر وعمر سعد بیعت می کرد، باز می توانست راه را بسلامت به سرانجام برساند؛ البته از آن هنگام که در محاصرة ماموران عبید الله گرفتار گشت یک مشکل تازه نیز پدید آمده بود، وآن این که عبید الله از ایشان خواسته بود که باید با یزید بیعت کرده وعلاوه حکم و فرمان مرا بپذیری!! این جا بود که امام یک سخن تازه ای به سخنان گذشته اضافه کرد، و فرمود:«ما زیربار ذلت نمی رویم» زیر بار حکم وفرمان عبیدالله رفتن یک ذلت بود، در حالی که درقبول بیعت یزید این ذلت وجود نداشت.

امام نه در مدینه ونه در مکه ونه در بین راهی که بسوی کوفه می آمد، از ذلت سخن نگفته بود، وتنها چیزی که می فرمود این بود که : من با یزید بیعت نمی کنم ؛ اما درکربلا از خواری وذلت سخن گفته وآن را نفی می کرد، واز ساحت خود وخاندانش دور می شمرد.[۵۸]

۲) مشکل اساسی تری که امام بایستی در مقابله با آن قیام می کرد، این بود که در طی یک جریان چهل پنجاه سالة فرهنگی ، خلافت که – در هر صورت حق یا باطل - بایستی خلافت از پیامبر باشد، ازجایگاه خویش پای بیرون نهاده ودرجایگاه خدائی نشسته بود ،وکسانی آن را بجای خدا نهاده واطاعت می کردند، تا آن جا که شاید بتوان گفت: در تمام طول تاریخ ادیان هیچ بتی به این بزرگی پرستیده نشده است، وروشن است ادامه این جریان می توانست نابودی همه چیز اسلام را در پی داشته باشد. دراین جا دیگروظیفة امام با افشای این جریان به انجام نمی رسید، وبخاطر عمق وقدرت زیاد این انحراف، بر ملا کردن و افشای آن کاری ازپیش نمی برد؛ بلکه حتما باید باآن بنوعی مقابله کند که آن رابکلی ازمیان بردارد، وچنان که خواهیم دید با نهضت حضرت حسین وشهادت ایشان این جریان انحرافی متوقف شده وکم کم از میان رفت، واین عظیم ترین نتیجه ای بود که ازنهضت کربلا بدست آمد که با هیچ نتیجه ای در هیچ نهضت وقیام وحرکت دیگری قابل مقایسه نیست.

سیر این جریان که به انحرافی به آن بزرگی انجامید، بدین شکل بود که خلافت در ابتدا بعنوان یک مقام سیاسی احراز شده بود، یعنی خلیفه فقط صاحب حکومت بود، ولاغیر، و در روز های سقیفه، همه از «ولایت امر» یعنی حکومت سخن گفته بودند، ونزاع بر سر «سلطان محمد» یعنی قدرت وحکومت ایشان در میان بود.[۵۹]وکسانی که در سقیفه پیروز شدند: «امارت» و«سلطان»یعنی حکومت اسلام و قدرت اجرائی دینی را می خواستند، وبدست آورده بودند، ونامی که حاکم بعد از پیامبر یافت خلیفه رسول الله بود،واین کلمه کاملا معنای لغوی داشت، و در ابتدا امر حتی قدرت سیاسی آن نیزبسیار محدود بود، ودر بیرون از مدینه چندان نفوذی نداشت؛ لذا در برابر پیامبران دروغین که بعد از رحلت پیامبراکرم –صلی الله علیه وآله-کارشان بالا گرفته وخطر جدی ایجاد کرده بودند، نمی توانست عکس العمل جدی نشان بدهد. این دوران شاید تا بیش ازنیمی ازسال اول خلافت ادامه یافت، و نیم بند بودن قدرت دولتِ خلافت، به این خاطر بود که امیر المومنین علی این حکومت را نپذیرفته بود، وتا امیر المومنین علیه السلام-بخاطر حفظ اصل اسلام[۶۰]- بیعت نکرد، حکومت توانائی فرستادن یک لشکر کار آزموده از شهر مدینه رانیافت.[۶۱]

خلیفة دوم، می بایستی خلیفة خلیفة رسول الله لقب داشته باشد، واین لقبی دراز وطولانی بود، وزحمت می افزود ،و نیاز به یک باز سازی داشت؛ لذا در آن تغییری داده شده وبرای همیشه تبدیل به خلیفة رسول الله شد. مدتی بعد لقبی تازه طرح و پیشنهاد شد. آیا این کار براساس طرحی حساب شده بود یا نه؟ نمیدانیم! طبق یک نقل روزی مُغیرة بن شُعبه به حضور خلیفه دوم آمده وبر ایشان با لقب: یا امیر المومنین سلام کرد[۶۲]. او گفت: از عهده آن چه گفته ای بیرون میائی وگرنه...!؟ مغیره گفت: مگر ما مومنین نیستیم؟ ومگر شما امیر ما نیستی؟ پس امیر المومنین لقبی شایسته و بجاست! این لقب پذیرفته شد. اولین باردر همین عصر به خلیفه که خلیفة رسول خدا باید باشد خلیفةالله، خطاب گردید[۶۳]،واین یک تحول بسیار مهم بود، اگر آن روز مقبول واقع نشد؛ اما وبعدها این لقب، یک لقب کاملا مورد قبول و رسمی خلفاء شده وحتی بر روی سکه ها ثبت گردید.

خلافت بزودی ازمحدوده سیاسی خودش تجاوز کرده به سایر ابعاد - از جمله بعد قانون گذاری- نیز پای نهاد، و این جریان همچنان ادامه یافت، و بطور روز افزون قدرت و قداست بیشتری بدست می آورد، و به تدریج کسانی که به عنوان خلیفه پیامبر معرفی می­شدند، و مردم با آن­ها بیعت می­کردند، آن­ چنان اقتدار و نفوذ کلمه پیدا کرده­ بودند که خیلی راحت و آسان قادربودند، حکم وقانونی از احکام وقوانین الهی را نقض و ابطال کرده و مردود اعلام کنند، و حکم دیگری را به دلخواه و از نزد خود جایگزین آن نمایند. از جمله درهمان سال های اولیه خلافت ، حضرت خلیفه در یک شب ماه رمضان به مسجد آمده بود، ومشاهده کرد مردمان هر کدام در حالتی از حالات نماز هستند. نماز، نافله شب های ماه رمضان بود، او این پراکندگی را- که ناگزیر بود، وچاره ای نداشت، وطبق دستور وقانون بود- نپسندید؛ لذا دستور داد از شب بعد این نماز مستحبی را به جماعت بخوانند. مردم به اوگفتند که این کار بدعت است او گفت: اما بدعت خوبی است،[۶۴]وتا به امروز این نماز بهمان شکل که او امر کرده باقی مانده است.

باز در همین عصر خلیفه از چند قانون دینی از قوانین و احکامی که آن روز در جامعه اسلامی به طور کاملاً طبیعی و آزاد انجام می­شد، دلگیر و آزرده خاطر شده بود؛ بنابرین با صراحت هر چه تمامتر اعلام کرد: دو چیز در زمان پیامبر خدا حلال بوده است، و من آن­ها را حرام می­کنم، و هر کس را هم که مرتکب این عمل شود، و تحریم مرا نادیده بگیرد عقوبت خواهم کرد[۶۵]!!

آیا مسلمین آن روز عکس العمل نشان داده و به او به خاطر این گونه احکام وفرامین اعتراض کردند؟ نه! نفس هم از کسی بیرون نیامد، می­گوئید: خوب مردم عادی بله، ولی صحابه بزرگ پیامبر و سرداران نامی اسلام که ساکت نمی­نشستند، می­گویم: چرا، آن­ها هم ساکت ماندند، جز دو سه نفر در این زمینه سخنی نگفت، واعتراضی نکرد[۶۶] که آن هم البته بجائی نرسید!!

پس خلیفه علاوه بر کسب اقتدارسیاسی وبچنگ آوردن حکومت پیامبر ، همة ابعاد دیگری که برای شخصیت ایشان می شناسیم نیز حایزشده بلکه در طول زمان به جایگاهی برتر وبالاتر پای نهاده بود، تا آنجا که هر چه را تصویب می­کرده حکم اسلام تلقی شده، و آن­چه را نفی می­نموده خارج از دین و خلاف حکم و قانون اسلام قلمداد می­گردیده است؛ ولو این که همه می دانستند چیزی که اتفاق افتاده مخالف قرآن یا راه و رسم و سنت پیامبر است .

بدین ترتیب بزرگترین نقطه انحراف همان قدرت وقداست مقام خلافت است[۶۷]؛ زیرا خلیفه ، دارای چنان قدرتی شده که خیلی ساده و بدون دغدغه خاطر می­تواند بگوید: من این را حلال می­کنم، و آن را حرام ، یا این را حرام را حلال و آن حلال را حرام می­نمایم! تا آن جا که فرمان ونظر او از فرمان ونظرپیامبر هم بالاتر می­رود؛ زیرا می تواند آن را نقض کند، ومی تواند در آن تجدید نظر کند.

همه می­دانیم که گفتة پیامبر برای تمامی مسلمانان قانون است، زیرا خدای متعال فرموده است:

مَا آتَاکُمُ الرَّسُولُ فَخُذُوه وَ مَا نَهاکُمْ عَنْهُ فَانْتَهُوا:

آن­چه را پیامبر برای شما آورده بگیرید، و از هرچه شما را نهی کرده شما هم باز ایستید و بپرهیزید. (سوره حشر، آیه ۷)

و نیز فرموده: مَا یَنْطِقُ عَنِ الْهَوی، إنْ هُوَ إلَّا وَحْیٌ یُوحی:

او (پیامبر) از روی هوی و هوس سخن نمی­گوید، بلکه آن­چه را که او می­گوید وحی خداست که به او می رسد. (سوره نجم، آیات ۳ و۴)

در نتیجه منبع احکام وقوانین اسلام در اصل دو چیز بیشتر نیست: ۱) قرآن، ۲ )سخن پیامبر، و لذا حدیث امام معصوم نیز از نظر ما (شیعه) همان احادیث پیامبر است. چون ائمة ما -علیهم السلام- بارها این موضوع را متذکر شده ­اند: ما از خودمان چیزی نمی­گوئیم و هرچه را که می­گوئیم، همان چیزی است که رسول خدا فرموده وما ناقل صادق آن هستیم.[۶۸] مثلاً امام صادق می­فرمود: پدرم از پدرش وایشان از پدرش و... از رسول خدا نقل کرد که... و به هر حال سند همه سخنان ائمه اطهار به خود پیامبر می­رسد که او هم از جانب خدا سخن گفته است، و در واقع همه همان حکم خدا را بیان ­کرده اند، نه هیچ چیز دیگر، ونه یک ذره کمتر، و نه یک ذره بیشتر.

اکنون برای آن­که با نمونه ­هائی ازقدرت و قداست بی حد ونهایت خلیفه و دستگاه خلافت آن روز آشنا شوید نمونه های چند می آوریم:

۱.در جریان واقعه کربلا در ماخذ شیعی نقلی آمده است که حیرت آوراست:

«لا یوم کیوم الحسین –علیه السلام-ازدلف الیه ثلا ثون الف رجل یزعمون انهم من هذه الامة کل یتقرب الی الله بدمه»[۶۹]:روزی مانند روزحسین نیست؛ در این روز سی هزار نفر که گمان می کردند از این امت هستند، جمع شده و با ریختن خون او به خدا تقرب می جستند.

دلائل متعددی در حوادث تاریخی وجود دارد که نشانه هائی از پدید آمدن چنین تفکر و فرهنگی دراین دوران می دهد. البته این فکر و اعتقاد و فرهنگ عموم مردم را فرا نگرفته است ترس اساسی امام این است که این فرهنگ فرا گیر شود.

۱) درمقدمات قیام کربلا چنان که می دانیم مسلم را به فریب دستگیر می کنند، و به دار الامارة عبیدالله بن زیاد می آورند. مسلم آن روز روزه بود، و بسیاری از ساعات روز را یک تنه با ماموران عبیدالله جنگ می کرد؛ لذا تشنگی بر او چیره شده بود . در دار الأماره کوزه آب خنکی دیده می شد، فرمود از این آب به من دهید! در میان کسانی که آنجا نشسته بودند مردی بنام مسلم بن عمرو باهلی حضور داشت گفت: می بینی که چقدر خنک است، بخدا قسم یک قطره از آن نخواهی چشید تا در آتش دوزخ، آب جوشان حمیم بچشی!!

مسلم بدو گفت: وای برتو! تو کیستی؟

گفت : من فرزند کسی هستم که وقتی تو منکر حق بودی آن را شناخته بود!! و وقتی تو با امامت خیانت کردی او خیر خواه وی بود!! و وقتی تو نسبت به او عصیان ومخالفت می کردی، او شنوای دستور وفرمانبر امام بود، من مسلم بن عمرو باهلی هستم!! [۷۰]

۲)عصر روز نهم در سرزمین کربلا، عمر سعد فرمان حمله به سوی حضرت حسین وهمراهان ایشان داد، وعبارتی بکار برد که اولین بار در غزوة ذی قرددر لشکر مسلمانان در رکاب پیامبر بکار رفت.[۷۱] او روی به سپاه خویش کرده وندا کرد:

یا خیل الله ارکبی وابشری:

ای سواران خدا سوار شوید، وشما را به بهشت بشارت باد!![۷۲]

دلیل این که او به لشکر خویش «سواران خدا» نام می نهاد، این بود که آن ها طبق فرمان خلیفه بسیج شده بودند ، واز دستور او اطاعت می کردند،ولو به جنگ پسر دختر پیامبر می رفتند، همه چون سواران خدا بودند جای در بهشت داشتند.

۳) در روز عاشورا از لشکر کوفه شخصی بنام حوزه جدا شده به برابر لشکر امام آمد، و فریاد بر آورد :آیا حسین در میان شماست؟ امام جوابی نفرمود. دوباره صدا زد باز هم جوابی داده نشد. بار سوم گفت. امام فرمود به او بگوئید :آری، این حسین است چه می خواهی؟ گفت[آمده ام تا بگویم]ای حسین با خبر باش که بسوی جهنم می روی!! امام فرمود: هرگز ! بسوی پروردگار رحیم و توبه پذیر و در خور اطاعت می روم.[۷۳]این مرد معتقد است که مخالفت با خلیفه جهنم است. آنکس که مخالف است، و دلیل مخالفت او چیست فرق نمی کند.

۴) پس از واقعه کربلا مردم مدینه قیام کردند، و یزید را ازخلافت خلع کرده و با عبدالله بن حنظلة غسیل الملائکة بیعت کردند. عبدالله جزء گروهی بود که فرماندار مدینه ، آن ها را بعد از شهادت حضرت حسین، برای استمالت خاطربه شام گسیل کرده بود. این گروه که بسیاری ازبزرگان شهر مدینه را در جمع خویش داشت، درشام مورد اکرام بسیار یزید قرار گرفت. او به عبدالله صد هزار درهم وبه هریک از بزرگان نیز بهمین مقدار عطاء کرده بود؛ اما هنگامی که این جمع به مدینه باز گشتند، در میان مردم به سخن برخاستند که ما از نزد مردی می آئیم که اصولا دین ندارد. شراب می نوشد. طنبور می زند.کنیزکان نزد او موسیقی می نوازند. سگبازی می کند. با فرو مایگان وغلامان به صحبت می نشیند، شاهد باشید که ما او را از خلافت خلع کردیم.عبدالله گفت: من اگر جز خودم وفرزندانم را نداشته باشم علیه یزید قیام خواهم کرد. دولت اموی شام لشگری برای مقابله و سرکوب مردم مدینه به آن سوی اعزام کرده مردم مدینه مغلوب شده و لشگر شام داخل شهر گردیدند، یزید گفته بود: اگر مردم شهر مدینه تمکین کرده ودولت ما را پذیرفتند فبها، واگر آن را نپذیرفتند با آن ها بجنگید، واگر پیروز شدید، من سه روز تمام جان و مال و ناموس این مردم را بر شما حلال کردم!![۷۴] در حرم رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم -یعنی همان کسی که در اذان­های خود نامش را با صدای بلند فریاد می­کردند- اسب بسته و از شدت قتل و کشتار، تا مچ پای اسب هاشان در خون فرو می­رفت. از اصحاب پیامبر، یعنی همان­ها که در نزد ما و برادران اهل تسنن از احترام خاص و ویژه برخودارند، افراد فراوانی را تا حدود هفتاد تن به قتل رساندند[۷۵]و بعد هم به طرف مکه حرکت کردند تا همین بلا را بر سر مردم مکه هم بیاورند.

فرمانده همین لشگر در بین راه مریض شد، این شخص که به سنّ نود سالگی رسیده بود، در مرض موت خود،در آخرین ساعت عمر، می­گفت: خدایا! اگر مراپس از آن که خلیفه ات یزید بن معاویه را اطاعت کرده واهل حره را قتل عام کرده ام، عذاب کنی در آن صورت بدبخت و شقی هستم!![۷۶]

در یک نقل دیگر آمده است: خدایا تو می­دانی که من هرگز با هیچیک از خلفا مخالفت نکرده ­ام! و با هیچ امامی در پنهان وآشکار دوروئی وغش نکرده ام، و عملی بعد از ایمان به خدا ورسولش، مانند قتل عام اهل مدینه ندارم که نزد من محبوب تر باشد،و بدان امید نجات بیشترداشته باشم.[۷۷]

از این که این شخص در لحظات مردن این­گونه با خدا سخن می­گوید. معلوم می شود: او معتقد است که چون اطاعت خلیفه کرده، به دین عمل کرده و رضای خدا را انجام داده، حالا هر کاری که باشد برایش فرقی ندارد، حرام باشد یا حلال، اصلاً حرام و حلال دربرابر حکم خلیفه قابل طرح و بحث نیست!!حکم وفرمان خلیفه همان اسلام است، همان حکم خداست،وبر هر چیز مقدم است.

۵) پس از واقعه کربلا عبدالله بن زبیر در مکه اعلام مخالفت وقیام کرد، و داعیه حکومت و خلافت داشت، فرمانده لشکر شام که برای سرکوبی او آمده بود، مکه را محاصره کرده و دستور داد با منجنیق شهر مکه و مسجدالحرام و خانه کعبه را که عبدالله در آن متحصن یا پناهنده شده بود، با سنگ­های بزرگ که به نفت آلوده وآتش زده اند، سنگباران کنند. چه کسانی این کار را می­کردند؟ همان هایی که هنگام صبح و ظهر و شب، پنج بار در همان محل روبه روی همان خانه وهمان مسجد، به نماز می­ایستادند. هنگامی که نماز بر پا می شد، و جنگ فرو کش داشت، قاضی شهر مکه –منصوب از جانب عبدالله بن زبیر- بر بالای بام کعبه می­رفت، و با صدای بلند به لشگر شام خطاب کرده و می گفت: ای اهل شام! این­جا محل و مأمنی است که مردم عصر جاهلیت هم در آن امنیت کامل داشتند. وحش و طیر بیابان هم که به این­جا می ­آمدند از آزار دیگران به دور بودند. شما این­سرزمین را که محل امن و امان در عصر شرک و جاهلیّت بود –اسلام جای خود دارد، سنگباران می­کنید؟! آن­ها می گفتند: راست می­گویی قبول داریم، اما این­جا مسئله دیگری هم هست که آن اطاعت خلیفه است! اطاعت از خلیفه و حرمت خانه خدا در برابر هم قرار گرفته­اند، و اطاعت از خلیفه برتر است، و بر حرمت خانة خدا غلبه و رجحان دارد[۷۸] این آن قداستی بود که در طول زمان ساخته وپرداخته شده بود. در نظر آن بخش از مردم اطاعت از خلیفه ،از همة حرمت های دینی برتر وبالاتر بود؛ بلکه باز هم بالاتر وبیشتر ،وآن اینکه اطاعت از خلیفه خلاصه و عصاره دین شده بود،وهر که آن را داشت دین داشت، وهر که نداشت از دین بری بود.

بنابرین هر چه خلیفه بگوید باید اجرا شود، ویک واجب است، واجب تر از هرواجب است، ولو به منجنیق بستن و سنگ و آتش باران کردن خانه خدا باشد!!

۶) از شمر نقل است که پس از واقعه کربلا برای نماز صبح در مسجد و جماعت حاضر می­شد، و مدتی بعد از نماز به تعقیب می نشست، و سپس می­گفت: خدایا مرا بیامرز! این رسم هرروز او بود. به او گفته بودند: ترا بیامرزد؟ تو که پسر پیغمبر را کشته ای؟ جواب داد: چطور او را نکشم، در حالی که امیر فرمان داده بود؟! امیرالمومنین یزید فرمان داده بود. اگر من با فرمان امیر مخالفت می کردم، از این الاغها پست­تر بودم. این جملة اخیر : از این الاغها پست­تر بودم، عین عبارتی است که از او نقل شده است، من پسر پیغمبر را به فرمان خلیفه، که فرمانش فوق همه فرمان­ها و اعتبارش از همه اعتبارات بیشتر است، به قتل رساندم. یعنی نه این­که کشتن پسر پیامبر کار بدی نیست، نه! قبول دارم کار بسیار بدی است، اما اطاعت از فرمان خلیفه از همه چیز مهم­تر، و ترک آن فرمان از هر چیزی بدتر است. پس ارزش و قداست خلافت در آن روز، فوق همه ارزش­ها و قداست­های اسلام شده بود، یعنی: نه رسول اکرم -صلی الله علیه و آله و سلم- و نه قرآن و نه هیچ چیز دیگری در دنیای آن روز اسلام، ارزشش به پای ارزش خلافت و شخص خلیفه نمی­رسید.

خوب! با این بیان اجمالی و نشان دادن گوشه­ای از واقعیت­های آن­روز جامعه اسلامی، کم کم به اهمیت و عظمت کار امام(علیه السلام) و اصرار سرسختانه او در عدم بیعت با یزید واقف می­شویم. دقت کنید! من با یزید بیعت نمی­کنم، یعنی: من با این بت عظیم و بلکه عظیم­ترین بت آن روز و شاید هر روز عالم در ستیزم،ومی خواهم بت خلافت که عین منکر و بدعت و ضلالت و ضدیت با اسلام است، شکسته و نابود شود.

امام(علیه السلام) همچون جدّ بزرگوارش ابراهیم از بت و بت­پرستی بیزاری جسته و تبر به دست قصد شکستن و نابود کردن این بت بزرگ را دارد، بت خلافت و بت تقدیس شده­ای که به مراتب از بت­های زمان ابراهیم خطرناک­تر و زیانش برای اسلام از هر ارتش و قشون مجهز، و هر فتنه و آشوب مخرب و ویران کننده­ای زیان­بارتر است. تا این بت بزرگ هست، هر کاری که بخواهد انجام می­دهد، و اسلام همان می­شود که خلیفه می­گوید! یعنی اگر روزی خلیفه فرمان حلیّت شراب را صادر کرد، شراب هم قطعاً پس از آن به عنوان شربت حلال و مباح نوشیده خواهد شد! می­گوئید ممکن نیست؟ به آئین کنونی مسیحیت نکاه کنید در این دین شراب را به عنوان عبادت می­نوشند! یعنی در یک مراسمی که به عنوان دین وبنام «عشاء ربانی» برپا می­کنند، به دست کشیش و از دست او شراب را به عنوان خون عیسی مسیح می­نوشند، و از این کار خود احساس شعف و شادی و رضایت هم می­کنند! همان شرابی که در تورات تحریم شده و مسیحیان نیز موظفند که از آن پیروی کنند!

پس شدنی است، خیلی هم ساده می­توانستند این کار را بکنند. مثلاً خلیفه فرمان می­داد که به فلان علت ، من از فردا اجازه می­دهم که مسلمین شراب بنوشند؛ زیرا برای فلان جنبه مفید خواهد بود، یا نه اصلاً من فرمان می­دهم و شما هم باید اطاعت کنید! آخر خلیفه گفته، و اطاعت از فرمان خلیفه واجب است! پس همان آدمی که طبق فرمان خلیفه مردم مدینه را قتل عام و خانه کعبه را منجنیق بسته و خراب می­کند، و در این کار خود امید اجر و پاداش از خدا دارد، معلوم است که شراب را هم بر اساس همین فرمان می­نوشند، و احساس گناه که نمی­کنند هیچ، بقصد قربت و رضای خدا هم ممکن است انجام دهد، حالا شراب نه، هر کار دیگری را که مثال بزنیم نتیجه همین است.

پس امام حسین(علیه السلام) حرکت می­کند تا این بت را بشکند، او می­فرماید من با یزید بیعت نمی­کنم، چرا؟ برای آن­که یزید و دستگاه خلافت او بت عظیمی شده است که جز با شکستن و نابود کردنش راه دیگری برای باقی ماندن اسلام وجود ندارد، و اگر بنا است اسلام بماند و به حیات خود ادامه دهد شکستن این بت و نفی او و پیرایه­هایش از زندگی مسلمین و جامعه اسلامی امری واجب و ضروری و بلکه از هر واجبی واجب­تر است.

بنا بر آن­چه گفته شد، حالا اگر امام(علیه السلام) لشگری هم پیدا می­کردند، بر یزید پیروز شده و خلافت را به دست می­گرفتند، تازه چه می­شد؟ امام(علیه السلام) خلیفه هشتم می شد، و باز هم مجبور بود همچون پدرش امیرالمومنین بسوزد، و بسازد و قدرت بر پیاده کردن حکم خدا را نداشته باشد، چرا؟ چون حکومت­های آن زمان تا عصر امام(علیه السلام) چنان زمینه مساعدی برای انحراف از اسلام بوجود آورده بودند، که به هیچ وجه امکان تغییر بدعت­ها و جایگزین کردن احکام اصیل اسلام به جای آن­ها وجود نداشت. چنان­چه امیرالمومنین(علیه السلام) با این مشکل توانفرسا روبه رو بود، و هر گاه قصد تعویض و تغییر بدعتی را می­نمود با مقاومت شدید همان مردمی که او را به خلافت پذیرفته بودند روبه رو می­شد. داستان عزل شریح قاضی از طرف آن حضرت، و ابقای مجدد او به واسطه فشار مردم، و داستان نمازهای مستحبی شب­های ماه مبارک رمضان، که مردم آن روز به دستور خلیفه دوم به جماعت می­خواندند، و امام(علیه السلام) این عمل را انکار کرده، و این کار را بر خلاف اسلام دانست، و فریاد و اعتراض شدید مردم کوفه، که شما می­خواهید سنتی را که خلیفه دوم برپا داشته از میان بردارید؟! واسُنَّتا، وا اسلاما!!! چنان­چه درباره شریح قاضی نیز گفتند: یا امیرالمومنین شریح را خلیفه دوم منصوب کرده و ما دوست نداریم کسی را که او نصب کرده شما برکنار کنید!! دقت می­کنید؟! اصلاً مگر امکان دارد که راه و رسم و سنّت و فرمان خلیفه را بر هم زد؟ محال است! فرمان و راه و رسم خلیفه، فوق همه قوانین و نظامات است! پس امیرالمومنین که خلیفه چهارم است، نتوانست یک چیز کوچک را که هیچ نفع و ضرر شخصی هم برای کسی نداشت، نفی و الغاء نماید. آن حضرت در خطبه­ای که در روضه کافی موجود است می­فرماید: اگر من چیزی را بگویم که خلاف خواسته­ها و سنّت­هایی باشد که این مردم بدانها خو گرفته­اند، همین افراد لشگر که در رکاب من شمشیر می­زنند بر علیه من قیام خواهند کرد!!

پس امام حسین(علیه السلام) اگر خلیفه بشود، کار عمده­ای از پیش نخواهد برد، همان­گونه که پدر بزرگوارش با آن عظمت و قداست و قدرت نتوانست کاری کند، و در تغییر خلاف­ها و بدعت­ها ناموفق بود. پس چه باید بکند؟ باید کاری بکند که ابتدا اساس و ریشه بت خلافت نابود بشود، زیرا تمام خرابی­ها و مفاسد از این­جا سرچشمه می­گیرد، و اگر سرچشمه مفاسد کور شود بقیه امور درست شدنی خواهد بود. بنابراین در همه جا و همه حال می­فرماید: من با یزید بیعت نمی­کنم! من یزید را قبول ندارم! او با این صفات و خصوصیّات شایسته خلافت و حکومت بر مسلمین نیست. اصلاً یزید را چه کسی سرکار گذاشته است، جز معاویه پدرش؟! خوب معاویه را چه کسی به این سمت برگزیده؟ بیست سال حکومت و بیست سال دیگر خلافت معاویه بر چه اساس استوار بوده که حالا آن­را برای پسرش هم به ارث گذاشته است؟! مگر نه آن­که خلفای گذشته او را بر سر کار گذاشته بودند. و لذا امام(علیه السلام) می­فرماید: من این راه و رسم را قبول ندارم، و این خلافت را به رسمیت نمی­شناسم، و در این راه تا پای جان و حدّ کشته شدن هم می­ایستم هر چه پیش آید مهم نیست، زن و بچه­ام را هم اگر به اسیری ببرند و طفل شیرخواره­ام هم اگر کشته شود، هیچ مانعی ندارد، اینها را می­پذیرم، ولی بیعت با دستگاه خلافت این­چنینی را نخواهم پذیرفت.

دشمن نیز این را درک کرده بود و چنان­چه قبلاً نیز گذشت، و امام فرمود: اینها تصمیم قطعی داشتند که امام را بکشند، و با نقشه قبلی کاری کنند که خون آن حضرت نیز هدر شود، و کسی به درستی از جریان واقعه مطلع نگردد؛ اما خدا نخواست، و آن­ها نتوانستند خون امام(علیه السلام) را پای مال کرده و مردم را نسبت به آن بی­اطلاع و بی تفاوت نگهدارند، چگونه نتوانستند؟ با جریان اسارت! گویا امام همه نقشه­های آنان را از پیش می­دانست، و با حرکت دادن زن­ها و بچه­ها با خود به سوی کربلا، این توطئه را از بنیاد خنثی و دگرگون کرد، آری: نه تنها امام، که خدا رسوایشان کرد، و هم او بود که فرمان حرکت جمعی آنان به سوی کربلا را از قبل صادر کرده بود آن­جا که امام در پاسخ معترضین و کسانی که می­گفتند: پس این زن و بچه­ها را به کجا می­بری؟ فرمود:

إنّ الله شاء أنْ یَراهُنَّ سَبایا[۷۹]

خداوند چنان خواسته که آن­ها را اسیر ببیند.

آری: اسارت جوشش این خون را حفظ کرد، و اصالت قیام و نهضت و پیوستگی­اش را با اسلام و قرآن و پیامبر به اثبات رسانید. آن­ها در هر شهر و دیاری که می­رفتند با این بیان که: ما فرزندان پیامبر و نواده­های او هستیم اینها بزرگان ما را کشته، و ما را اسیر کرده­اند، پایه­های خلافت اموی را به لرزه در آورده و مردم را نسبت به جنایت­های این دستگاه آگاه می­کردند.

از آن جمله خطبه حضرت زینب سلام الله علیها در کوفه، آن­چنان وضع شهر را آشفته کرد که پیرمردان محاسنشان را کنده، و زنها فریاد و شیون سر دادند و موی سر خود را کندند که ای وای! ما چه بر سر خودمان آورده­ایم؟! و یا چه کسی شما را چنین بی یار و یاور ساخت؟ و جواب زینب سلام الله علیها سلام که خودتان چنین کردید!! شما مردمی که ما را دعوت کردید و سپس با غدر و مکر با ما روبه رو شدید! خوب روشن است که این جوابها و این خطابه ­ها چه آتشی را در درون جان آن مردم روشن کرده است. همچنین خطابه جامع و مفصّل امام زین العابدین(علیه السلام) در مسجد جامع شام، آخر مردم شام کسی را جز معاویه و برادرش که آن مناطق را فتح کرده بود نمی شناختید، یعنی اسلام آنان اسلامی بود که از معاویه و برادرش یزید گرفته بودند، و اکنون هم که آن دو رفته­اند باز هم گرفتار یزید پسر معاویه شده ­اند، و لذا راهی به اسلام حقیقی و آن­چه که پیامبر اسلام آورده نداشته و ندارند؛ اما وقتی امام زین العابدین(علیه السلام) در شام سخنرانی می­کنند، اصلاًَ وضع شام بهم میخورد، و مردم یکپارچه و هماهنگ به اعتراض می­پردازند به نحوی که یزید مجبور می­شود خود را از این عمل بری و بیزار نشان داده و آن­را به ابن زیاد نیست دهد، و خود نیز در شام مجلس عزا بپا کند، و پس از آن بلافاصله و با سرعت هر چه تمام­تر اهل بیت علیهم السلام را سوار کرده و به سوی مدینه روان نماید؛ چون اگر اینها در شام بمانند، تمامی شهر را به هم خواهند زد، و مردم را به همه جنایات بنی امیه آگاه می­کنند، پس جریان اسارت، خون ریخته شده امام(علیه السلام) و یارانش را جریان داده و تمام عالم اسلام با پیام زینب هایی که پیام­رسان خون حسین(علیه السلام) هستند با این خون سرخ شد، و همه فهمیدند که خون پسر پیغمبر را اینها ریخته ­اند. و وقتی فهمیدند، معلوم است که این فهم سئوال­هایی را در پی دارد که چرا خون پسر پیغمبر را ریختند؟ چرا پسر پیغمبر را شهید کردند؟ آن­ها چرا تنها بازمانده اهل بیت پیامبر را به خاک و خون کشیدند آخر چرا؟ جواب این است که: آن حضرت نمی­خواست با اینها بیعت کند، زیرا آن­ها را قبول نداشت، چرا؟ او می­فرمود: این یزید فردی تبهکار، فاسق و شارب الخمر و آدم­کش و بد کار و مجرم است، و چنین شخصیتی برای خلافت اسلامی و حکومت بر مسلمین شایسته نیست. این فرد را پدرش منصوب کرده، می­گویند پدرش هم مانند خود او بوده و....

خوب! معلوم است که این حرف­ها زمینه قیام است، چنان­که این چنین نیز شد، و سال بعد مردم مدینه قیام کردند، پس از آن هم مردم مکه، و مردم کوفه که ابتدا بنام توّابین یعنی کسانی که از کرده خود پشیمان شده و از یاری نکردن امام(علیه السلام) اظهار ندامت و شرمندگی می­کردند، و پس از آن هم قیام­های مختلف یکی پس از دیگری ادامه یافت، تا جائی­که یک داستان دراز از قیام بر علیه حکومت بوجود آمد، آن هم کدام حکومت، همان حکومتی که دنباله خلافت است، یعنی قیام بر علیه خلافت، خلافتی که درگذشته کسی را یارای نفس کشیدن در مقابل آن نبود، و اگر کسی جرأت مقابله با آن را به خود می­داد، او را از اسلام طرد و ردّ و خارج شده قلمداد می­کردند، چنان­چه نقل می­کنند: قاضی کوفه هم گفت حسین از دین جدش خارج شده، چرا؟ چون حاکم را قبول ندارد!! خلاصه قیام­های پی درپی ادامه یافت، و مردم دیگر هم به این قیام­ها پیوستند، تا جائی­که امام باقر و امام صادق علیهم السلام فرصت آن را یافتند که به بیان حدیث جدّشان بپردازند، و نقاط تحریف شده اسلام بدست دشمنان را بازگو کرده و چهره پاک و زلال آن را به مردم برسانند.

و این همه جز با شکستن بت بزرگ خلافت، و آن هم به قیمت ریختن خون پاک امام حسین(علیه السلام) و یارانش و اسارت اهل بیت گرامیش به دست نیامد. قداست و ارزش دروغین، ولی تثبیت شده خلافت، که هر چه می­گفت فوق حکم خدا و پیامبر بود، از بین رفت، و زمینه عرضه حق و ارائه آن دوباره به دست آمد.

در عصر عبدالملک مروان نیز دنباله جریان عبدالله بن زبیر ادامه یافت، یعنی این جریان در زمن یزید حل نشده و به دوران عبدالملک هم کشیده شد و حجّاج بن یوسف به جنگ با ابن زبیر آمد و با او جنگید و او را کشت. ولی قبل از کشته شدن ابن زبیر بدست حجاج، هر کس برای حج به مکه می­آمد از جانب عبدالله بن زبیر از او بیعت می­گرفتند، یعنی در واقع مملکت اسلامی دارای دو حکومت شده بود، یک حکومت در شام که برای خود بیعت می­گرفت و یکی هم در مکه که عبدالله بن زبیر بود و برای خودش بیعت می­گرفت، حکومت شام که وضع را چنین دید دست به تمهید تازه­ای زد، و چون دید نمی‌­تواند مردم را از رفتن به حج و زیارت خانه خدا باز دارد، به کمک یکی از علمای درباری آن روز، به نام زُهری در شام خانه­ای به شکل خانه کعبه ساختند، و ایشان هم به سادگی هرچه تمام­تر با نقل حدیثی از پیامبر به این مضمون که: سفر مکنید مگر به سوی سه جا: ۱. مسجد من در مدینه. ۲. مسجدالحرام.۳. مسجد بیت المقدس. به آن مشروعیت داده و مردم را برای طواف در پیرامون این خانه دعوت کرد، البته این خبر فقط توسط یک مورّخ شیعی به دست ما رسیده، و الا پس از شهادت امام حتی خبر این گونه اعمال نیز نابود شده‌­اند.

در صورتی­که قبل از کشته شدن امام حسین(علیه السلام) هر چه که به نام اسلام علم کرده بودند امروز هم هست، و هر خلافی که در اسلام وارد نمودند، امروز نیز وجود دارد. مثلاً معاویه نمی­دانسته که آیا بسم الله را در نماز باید بگوید یا نه، امروز هم مسئله از دید عده­ای از مسلمین چنین است. نماز میت را نمی­دانسته که باید چهار تکبیر بگوید یا پنج تا یا بیشتر. و امثال این موارد که بر اثر عدم اطلاع از اسلام، و یا بر اثر غرض­های خاص سیاسی در اسلام پدید آمده است. ولی پس از شهادت امام حسین(علیه السلام) دیگر کسی قادر نبود نقاط دیگری از اسلام را به این نحو به تحریف بکشاند، و آن را زیرو و رو نماید. ائمه علیهم السلام به میدان آمدند و احکام خدا را به تدریج بیان کرده و موارد تحریف شده آن را به مردم و یا اصحاب خاص خودشان شناساندند. آن هم با بحث و استدلال دقیق و روشن، به این نحو که مثلاً فلان مطلب به این دلیل قرآنی این چنین است و باید این گونه باشد.

بدین صورت بود که اسلام خالص و اسلام پیامبر و اسلام علی و حسن و حسین و سایر ائمه، یعنی اسلامی که خدا فرستنده آن است به دست ما رسیده، یعنی وضوی ما همان وضوی پیامبر و نماز ما همان نمازی است که پیامبر می­خوانده، و دیگر مسائل اسلام که از طریق ائمه علیهم السلام به دست ما رسیده نیز این چنین است. آری: من بیعت نمی­کنم امام(علیه السلام) دامنه ­اش به آن­جا می­کشد که من خلافت را قبول ندارم، یعنی بزرگترین بتی که در طول تاریخ بشریت پدید آمد و پرستیده شده از نظر من حسین ابن علی طرد است و باید شکسته و نابود شود، حالا به هر قیمتی که باشد. با کشته شدن من باشد، باشد. با کشته شدن من و یاران من و اسارت اهل بیتم باشد، باشد هیچ مانعی ندارد، این بت باید از میان برود، تا دین خدا دوباره آشکار گردد، و خدا چنین خواسته و من تسلیم فرمان او هستم. پس فرمایش آن حضرت که من با یزید بیعت نمی­کنم، و من حکومت و خلافت را به رسمیت نمی­شناسم با حساب­های دقیق و منظم و با دوراندیشی هر چه تمام­تر بیان می­شد، که نتیجه ­اش نیز زدودن غبار باطل از چهره اسلام و ایجاد زمینه ­های باز برای عرضه مجدد آن به امت اسلامی گردید. درود خدا بر او و بر همه پویندگان راهش باد.

[۱]نگاه کنید به: جریان شناسی تاریخی قرائت ها ورویکردهای عاشورا از صفویه تا مشروطه ، تالیف محسن رنجبر ، و کتاب: شهید جاوید صالحی نجف آبادی وشهید آگاه آیت الله صافی وشهادت علی شریعتی

[۲]ن.ک.به:الیعقوبی۲/۲۲۱،الارشاد۲/۶۷، الفتوح ۵/۱۲۴تذکره الخواص/۲۰۵ الملهوف/۱۲۸

[۳]طبری ۵/۱۳۹-۱۴۰،ابن اثیر۳/۳۸۳-۳۸۵،ابن کثیر۷/۳۲۲-۳۲۳

[۴]فرزند عدی بن حاتم رئیس قبیلة طیّ

[۵]طبری ۵/۴۰۶،،ابن اثیر۴/۵۰

[۶]طبری ۵/۴۰۲-۴۰۳ الاخبار الطوال /۲۵۰ ابن اثیر۴/۴۸

[۷]انساب الاشراف،ق۴ج۱/۱۲۰-۱۲۱، الامامه والسیاسه۱/۱۵۵-۱۵۷

[۸]طبری ۵/۳۰۱-۳۰۴،،ابن اثیر۳/۵۰۶-۵۱۲،،المختصر فی اخبار البشر۱/۲۳۲،،ابن الوردی۱/۲۲۷

[۹]الارشاد فی معرفه حجج الله علی العباد ،المفید ۲/۳۲،اعلام الوری باعلام الهدی۱/۴۳۴،ونیز نگاه کنید به تاریخ یعقوبی ۲/۲۰۳

[۱۰]تاریخ الیعقوبی ۲/۲۱۵،چ نجف،ونیز کتاب الفتوح ۵/۱۰-۱۱

[۱۱]تاریخ خلیفه بن خیاط/ ۱۷۷-۱۷۸ طبری ۵/۳۳۸ الارشاد ۲/۳۲ الاخبار الطوال/۲۲۷ ابن اثیر۴/۱۴،ابن کثیر۸/۱۴۶-۱۴۷

[۱۲]طبری ۵/۳۵۷ ، الکامل۴/۲۳ البدایه والنهایه ۸/۱۷۰ومقایسه شود با:الاخبار الطوال/۲۳۱

[۱۳]طبری ۵/ ۴۰۳ ابن اثیر۴/۴۸

[۱۴]الفتوح ۵/۱۲۴ مقتل خوارزمی ۱/۱۸۴

[۱۵]انساب الاشراف،ق۴ج۱/۳۰۲،کتاب الفتوح،لابن اعثم ۵/۱۵-۱۸،الطبری۵/۳۳۹-۳۴۰، الارشاد۲/۳۲-۳۴، الکامل فی التاریخ۴/۱۴-۱۵، تذکره الخواص /۲۰۲ ،اعلام الوری۱/۴۳۴-۴۳۵

[۱۶]الفتوح ۵/۱۸،چ حیدر آباد دکن ،الملهوف /۹۸،مقتل الحسین۱ /۱۸۴

[۱۷]کتاب الفتوح ۵/۲۳-۲۴،،الملهوف /۹۹،مقتل الحسین۱/۱۸۴

[۱۸]طبری۵/۳۴۳-۳۴۵ ، ابن اثیر۴/۱۸-۱۹

[۱۹]تاریخ طبری۵/۳۴۱،الفتوح۵/۳۰-۳۲،الارشاد۲/۳۴-۳۵

[۲۰]الارشاد۲/۳۵ ،طبری ۵/۳۴۲

[۲۱]الفتوح۵/۳۲ ،مقتل الحسین ۱/۱۸۸

[۲۲]طبری۵/۳۵۱،الفتوح۵/۳۶-۳۷،والارشاد۲/۷۱-۷۲ ،الکامل۴/۱۹-۲۰،وکتاب المحن/۱۲۶ ، باکمی اختلاف،مقتل الحسین۱/۱۸۹

[۲۳]طبری۵/۳۸۲ ،الفتوح۵/۱۱۰-۱۱۱،مروج الذهب ۳/۲۵۱-۲۵۰،الکامل ۴/۳۷،البدایه والنهایه۸/۱۶۳با تلخیص وتغییر

[۲۴]طبری۵/۳۸۳،اخبار الطوال/۲۴۳، الکامل۴/۳۷، البدایه والنهایه۸/۱۶۳باتلخیص وتغییر،مقتل الحسین۱/۲۱۶-۲۱۷

[۲۵]طبری ۵/۳۸۴-۳۸۳ ،اخبار الطوال/۲۴۴،مروج الذهب ۳/۴۲۹-۴۲۸، الکامل۴/۳۸، البدایه والنهایه ۸/۱۶۵-۱۶۴

[۲۶]طبری ۵/۳۸۴-۳۸۵ ابن الاثیر۴/

[۲۷]تاریخ خلیفه/۱۷۶ طبری۵/۳۸۶ الفتوح۵/۱۲۴ الاخبار الطوال/۲۴۵ الکامل۴/۴۰

[۲۸]الکوفة واهلها فی صدر الاسلام ، الدکتور صالح احمد العلی/۱۰۴،چ بیروت

[۲۹]الطبری۵/۸۰-۷۹ الکامل۳/۳۴۰

[۳۰]الامامة والسیاسة ۱/۱۴۱

[۳۱]ن.ک.به:قاموس الرجال۵/۲۷۷-۲۸۲، اسد الغابه۲/۴۴۹-۴۵۰

[۳۲]طبری۵/۳۹۱

[۳۳]طبری

[۳۴]طبری۵/۳۹۵ جمل انساب الاشراف۳/۳۷۸ الاخبارالطوال/۲۴۳ الکامل۴/۲۲

[۳۵]الارشاد۲/۷۱،چنین عددی را معاویه در وصیت بیزید آورده است.طبری۵/۳۲۳

[۳۶]طبری۵/ دوروایت درصفحة ۳۸۶،و دوروایت دیگر درصفحات/۴۰۵ و۳۸۲ الارشاد/۲/۶۷ جمل انساب الاشراف۳/۳۷۶،چهار روایت الاخبار الطوال/۲۴۵

[۳۷]الطبری ۵/ ۳۵۲-۳۵۴ تاریخ مدینة دمشق۱۴/۲۱۴ - ۲۱۶ البدایه والنهایه س۸/۱۶۱، الملهوف/۱۰۵ ، مقتل الحسین

[۳۸]طبری ۵/۳۵۲ ،الارشاد۲/۳۷، الکامل۴/۲۰،مناقب آل ابیطالب۴/۹۷ ،الملهوف/۱۰۴،مقتل الحسین۱/۱۹۴

[۳۹]طبری ۵/۳۵۳ ،الارشاد۲/۳۸ ، والکامل۴/۲۰ به اشاره از این نامه نشانی داده است.مقتل الحسین۱/۱۹۵

[۴۰]طبری۵/۳۶۸ الارشاد۲/۴۱ الاخبار الطوال/۲۴۳،مروج الذهب ۳/۲۴۸

[۴۱]البدایه والنهایه ۸/۱۶۱

[۴۲]نهج البلاغه،خطبة۳،

[۴۳]آل عمران/۲۰، مائده/۹۲، نحل/۳۵، نور/۵۲و۵۴، شوری/۴۸

[۴۴]شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید۲/۴۷،این فرمایش امام در نامه ای که معاویه به آن حضرت نوشته، یاد آوری واظهارشده است.وقعةصفین/۱۶۳، بحار الانوار۲۸/۳۱۰، مستدرک الوسائل۱۱/۷۴

[۴۵]طبری ۵/۳۹۷-۳۹۹ الاخبار الطوال۲۴۷-۲۴۸الارشاد۲/۷۵-۷۶

[۴۶]طبری۵/۴۰۸-۴۱۱

[۴۷]طبری۵/ ۴۱۲ الاخبار الطوال/۲۵۱

[۴۸]الفتوح ۵/۱۸،المقتل۱/۱۸۴

[۴۹]مروج الذهب۳/۲۶۴-۲۶۵،چ شارل پلّا ومقایسه کنید با:فتوح ابن اعثم۵/۲۵۴

[۵۰]التنبیه والاشراف/۳۰۶،چ مکتبة خیاط بیروت۱۹۶۵

[۵۱]انساب الاشراف، القسم الرابع، ج اول/۲۸۶

[۵۲]ابن کثیر: البدایه والنهایه۸/۲۳۰

[۵۳]الامامه والسیاسه۱/۱۵۱ مروج الذهب۳/۲۱۸-۲۱۹

[۵۴]طبری۵/۳۰۳ الامامه والسیاسه۱/۱۵۲

[۵۵]یعقوبی۲/۱۹۶،ترجمه۲/۱۴۸

[۵۶]الکافی۱/۱۵۴ عیون اخبار الرضا۱/۱۱۲ علل الشرایع ۱/۲۳۵ الغیبه/۶۳ وسائل الشیعه۱۶ /۲۶۹ و۲۷۱

[۵۸]تحف العقول/۱۷۴ شرح النهج ۳/۲۴۹-۲۵۰ مثیرالاحزان /۵۴ الاحتجاج۲/۲۴،چ نجف۱۳۸۶هـ بحارالانوار۴۵/۸۳ ومقایسه کنید باالارشاد۲/۹۸ تاریخ مدینة دمشق،الجزءالرابع عشر/۲۱۹

[۵۹]طبری۳/۲۲۰ الکامل۲/۳۳۰

[۶۰]درنهج البلاغه(نامة ۶۲) از امام(علیه السلام) نقل می کند که فرموده بود: امسکتُ یدی حتّی رایتُ راجعةَ الناس قد رجعت عن الاسلام یدعون الی محق دین محمد،فخشیت ان لم انصر الاسلام واهله ان اری فیه ثلما او هدما تکون المصیبة به علیّ اعظم من فوت ولایتکم

[۶۱]انساب الاشراف ۱/۵۸۷

[۶۲]مروج الذهب ۳/۴۸

[۶۳]طبری ۴/۲۰۹

[۶۴]بیهقی:السنن الکبری۲/۴۹۳-۴۹۵ تفسیر ابن کثیر۱/۱۶۱ تهذیب التهذیب۱۰/۱۷۱ الکامل فی التاریخ۳/۵۹

[۶۵]مسند احمد۲۹/۴،ح ۱۳۹۵۵،سنن سعید بن منصور۲/۳۹۵و۶،ح ۸۱۹و۸۲۰ مستخرج ابی عوانه ۷/۱۵۵و۱۵۹ تفسیر قرطبی بدایة المجتهد۱/۲۶۸ المحلی ۷/۱۰۷ ونیز مراجعه کنید به :صحیح مسلم ،باب جواز التمتع،ح۱۶۸تا۱۷۲ سنن ترمذی/باب ما جاءفی التمتع ، ح۸۲۴

[۶۶]امیرالمومنین اعتراض کرد، از اصحاب ابی ابن کعب وسعد بن ابی وقاص مخالفت کردند.

[۶۷]حوادث بعد مسئله رامشکل تر کرد، و آن این که از زمان دولت معاویه همة این تحریفات به اضافه آن­چه که خود او در این راستا در طرح داشت، به نام اسلام آن هم با جعل حدیث و نسبت دادن آن­ها به پیامبر، به خورد جامعه اسلامی و مردم مسلمان می­داد. یعنی هر کار ضد اسلامی یا هر چه بر خلاف اسلام عمل شده بود، به صورت حدیث پیامبر، به این مضمون که خود پیامبر فرموده چنین کنید، و چنان نکنید در سراسر کشور اسلامی آن روز نشر و ترویج می­گردید.

پس این تحریف با این وسعت دامنه در جمیع جوانب اسلام، به صورت خود اسلام جلوه­گر شده، و لذا شما هم اکنون که به کتاب­های مفصل ومختصر حدیثی پاره ای از مذاهب اسلام مراجعه کنید، خواهید دید که راجع به هر چیزی حدیث­های مختلف و متناقض فراوان داریم که پاره ای ازآنها فرمایشات واقعی رسول خدا وپاره ای جعلیات عصر امویان است.[۶۷]

۶۸. اصول کافی، ج۱، ص ۵۸، ح ۲۱ و ص ۵۳ ح۱۴.

[۶۹]الامالی للشیخ الصدوق،المجلس السبعون/ ۵۴۷ بحار الانوار ۴۴/

[۷۰]طبری۵/۳۷۶،ترجمه ۷/۲۹۵۴-۲۹۵۵

[۷۱]الطبقات الکبری ۲/

[۷۲]الارشاد۲/۸۹ طبری۵/۳۹۱

[۷۳]طبری ۵/ ، ترجمه۷/۳۰۳۲

[۷۴]انساب الاشراف ق۴ ج۱/۳۲۳

[۷۵]تاریخ الخلفاء/۲۰۹

[۷۶]تاریخ الیعقوبی۲/۲۲۴ ترجمه۲/۱۹۱

[۷۷]انساب الاشراف ق۴/ج۱/۳۳۸ ومقایسه کنید با:الفتوح ۵/۳۰۱

[۷۸]تاریخ الیعقوبی ۲/۲۲۴، چ نجف
مرجع : ایکنا
نام شما

آدرس ايميل شما
نظر شما